تبليغاتX
مهتاب
ترجمه hی که از مقاله ای از سایمون کریچلی درباره ی لویناس کرده ام را در اینجا میتوانید مطالعه بفرمایید.

http://www.4shared.com/office/8UosHS1Z/meh_D.html

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت19:45توسط مه دي |
همواره در روزهای آدمی دنیایش از خانه اش کوچکتر است. خانه یعنی من از چشم دوختن در نامتناهی میترسم. همواره یعنی لحظاتی آفریننده که رشته هایی نادیدنی آنها را به اعماقی تاریک وصل کرده است. پس روزهای آدمی به شب هایی مبهم آویخته است و چشم آدم نمیتواند در آن خیره شود، همان طور که به نور شدید یا سیاهی مطلق. پس خدا نه در عالم است (درون ماندگار) و نه استعلایی. خدا در نسبت دیوارها به امر نامتناهی است. دیوارها پیام-بران و پیام-آوران اند و دقیقا از همین روی، خود، پیام اند. دیوار بیش از آنچه که پنهان میکند، آشکار میکند.
+نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت11:43توسط مه دي |

در یکی از میادین شهر مشهد ، المانی شهری وجود داشت ، نیمکتی که یک پایش (پایه اش) بر زمین و پای دیگرش در آسمان بود. پایی که در آسمان بود به وسیله ی بادبادک هایی فلزی معلق مانده بود . این گونه المان ها کارکردی افشاگرانه دارند و آبشخور آنها ایدئولوژی ها و درگیری های فکری یک جامعه است . برای من این گونه المان ها بدین معنایند:

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت13:0توسط مه دي |

 داستایفسکی

نه ، ناستنکا ، این زندگی که من و شما این قدر آرزویش را داریم به کار او ، این الدنگ شهوت پرست ، نمی آید . او این زندگی را مسکین و مفلوک میداند و خبر ندارد که برای او هم ممکن است روزی ساعت نافرجامی فرا رسد که در ازای یک روز از همین زندگی فلاکت بار تمام سال های رویایی خود را به طیب خاطر بدهد و آن هم نه در عوض شادی و سعادت بلکه در آن ساعت رنج و ندامت و اندوه بی پایان  در بند انتخاب هم نباشد...

خدای من ، یک دقیقه ی تمام شادکامی ! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟ ( داستایفسکی ، شب های روشن ، ترجمه سروش حبیبی)

بگذریم از جمله ی آخر داستایفسکی که انگار عظمت و آرامش دریاها را دارد...

به جمله ی " ... (او) خبر ندارد ..." دقت کنید ! "او" همان راوی است و در واقع "منِ" راوی . این تناقض چگونه است که "خبر ندارد " اما این خود اوست که میگوید خبر ندارد، یعنی "خبر دارد ". این یکی از خصلت های پارادوکسیکال هنر(و زندگی) است . مثال دیگری میتوان زد : وقتی با یک اثر هنری بزرگ مواجه میشویم میگوییم این همان است که باید می بود ! درحالیکه پیش از خلق آن اطلاعی از چند و چون آن هرگز نداشته ایم !

 دولوز در " پروست و نشانه ها " میگوید :

عاشق حسود وقتی دروغ معشوق خود را برملا میکند ، احساس شعف و شادمانی اندکی می کند درست همچون مترجمی که به ترجمه ی متن پیچیده ای نایل میشود ، هرچند که این ترجمه برای شخص او حاوی خبری ناخوشایند و دردناک باشد.(ترجمه اسداللهی)

پیش گویی های ما درباره ی خودمان از این گونه اند . یعنی همزمان نمیدانیم و میدانیم ، خرسندیم و ناخرسند . کشف میکنیم امر کشف ناشدنی ای را که از فرط بداهت نیازی به کشف ندارد، و نتیجه خبریست ناخوشایند برایمان ،  که بدیهی بود اما از کشف کردن این امر پیش بینی ناپذیر خرسندیم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت20:56توسط مه دي |
ابن نواس : به آنکه مدعی فلسفه است بگویید چیزها بدست خواهد آورد و چیزها از دست خواهد داد .

+نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت11:24توسط مه دي |
فلسفه یعنی تمرین مردن

هنر یعنی مشق جاودانگی

فلسفه یعنی هنر

+نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت19:57توسط مه دي |
شقایق:

یلدا مبارک

سرآغاز عاشقیمان مبارک


به مردی که دوستش میدارم:
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو
از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن ساخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم...

پیمانمان جاوید


(پ.ن. این پست با سواستفاده از اختیارات شخصی بنده و بدون اطلاع مه دی گذاشته شده است. برگ سبزی است برای قشنگ روزگار من)

+نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت2:3توسط مه دي |
احساس پیروزی ناشی از آزادی به شدت به احساس اندوه در هم می آمیزد، چرا که آدمی زندانی را که از آن آزاد شده هنوز هم سخت دوست دارد.

فروید

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت20:10توسط مه دي |

توی قطار زل زدم به یک گوشه ی سقف ، بی آنکه دنبال چیزی باشم یا حتی درست ببینم...کم کم از بحث های چند روز پیش این پژواک توی گوشم میپیچه که حق با هیدگره که مرگ رو به عنوان آخرین امکان هستی قلمداد میکنه یا لویناس که عشق و پویندگی رو...که یاد شاملو میفتم : عشق را که خواهر مرگ است...توی ژرفای این شعر، مثل کسی که روی آب آروم خوابیده ، شناورم که ناگهان پیرمرد صندلی جلویی مصرانه تخمه تعارف میکنه،چاره ای نیست و قایق فکرم دیگه شکسته و درحال غرق شدنه، مثل خوابی میمونه که وسطش بیدار شی و هرچی بخوای ادامه ش رو ببینی نمیتونی...از یک تکه تخته ی روی آب میگیرم، این تخته چیزی یا کسی نیست جز مارکس. دفعه ی اولیه که با قطار اتوبوسی درجه 2 سفر میکنم، واگن های کناری نیمه بورژواهایی (!)درجه یکی هستند و ما درجه 2 ، حوصله ی این حرفا رو ندارم، آهنگی رو که تو گوشم میخونه عوض میکنم، سیمین غانم : بگو ای مرد من ، ای از تبارهرچه عاشق، بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق...بی جهت دریدا میاد : شقایق/عاشق...نه حسش نیست با اینکه عاشق دریدام. بدنم سیگار میخواد و از "بدن" یاد مرلوپونتی...اما از این پیرمرد و پیرزنه خجالت میکشم چون لویناس میگه ما مسئولیت نامتنهاهی داریم در برابر دیگری...یاد گفته ای از عبدالکریمی میفتم که در مورد رسانه ها گفته بود : استفاده ما از رسانه ها باید در حد اکل میت(خوردن گوشت مردار در حد اضطرار) باشد(روزنامه ی شرق ، 2 شهریور 89) . چه تعبیر درستی، میشه به همه ی دنیای مدرن تسری دادش به نظر من، مثل همین دانشگاه رفتن که به قول ژیژک بازتولید سرمایه داریه اما در حد اضطرار باید از گوشت مرده خورد، شاید... ، زمان چند ساعتی گذشته و فکر میکنم بدون فلسفه بافی نمی گذشت ، زندگی مثل قطار در حال حرکته ...کم کم خوابم گرفته اما روی این صندلی ها نمیتونم بخوابم مثل زندگی میمونه...

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت11:42توسط مه دي |

شقایق :

مدتی بود میخواستم شعر عاشقانه ای بنویسم بدون هرچه تلخی، قلم گشودم و واژگان بر نثر نشست، چه بگویم که زبان شعرم خشکید وقتی پیش از ما زیباترین ها را گفته اند... عاشقانه ی من در میان همه رنگ و لعاب الفاظ و استعاره ها و آراستن آرایه ها به دنبال هم؛ با دو خط از ساده ترین ها بیان می شود :

زیباترین حرفت را بگو

و هراس مدار که بگویند ترانه ای بیهوده می خوانید

زیرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست

زیرا که عشق حرفی بیهوده نیست

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم...

ا.شاملو

ببخش که زبانم قاصر از بیان این همه شورمندی است... به واژگانِ بزرگترین ها چنگ زده ام... با ساده ترین زبان... شاید روزی زبان قلمم گشود به  طنازی با واژگان و صحنه آراستن بر سپیدیِ کاغذها...


برای قشنگ روزگار من "مه دی"




+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت12:30توسط مه دي |

سوختن به تنهایی، خیالبافی در گوشه ی خلوت، رمز بزرگی است، رمز دوگانه ای که درک و فهم نشده است. رمز نخست، رمز زن است که آتش گرفته و می سوزد، ولی باید تنها بماند و هیچ نگوید؛ و رمز دوم، رمز مرد خاموش و کم گو که فقط می تواند تنهایی اش را نثار کند...

(گاستون باشلار، شعله ی شمع، ص 42)

+نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت14:38توسط مه دي |

دو مطلب زیر از کتاب هنر قرن بیستم انتخاب و ترجمه شده اند .

در سرزمین آلمان ها

فرانتس رادسیویل

شهری سترون و متروک به سمت چشم اندازی نمادین از رستگاری آسمانی روی گشوده است.

از میان آسمانی که با گل آراسته است، یک گل میخک و یک فرشته به سمت زمین سقوط می کنند. در زیر آن، در میان ویرانه ها، شخص کوچکی (به رنگ قرمز) نشسته است – شاید خود هنرمند – که به نظر میرسد به آنچه در اطرافش می گذرد بی تفاوت است. عنوان این اثر که در 1947 کشیده شده است اشاره ی مستقیمی است به انهدام سرزمین پدری هنرمند در زمان جنگ جهانی دوم. اگرچه چنین نگرش های آپوکالیپتیکی (آخرالزمانی) از ابتدای فعالیت او مکررا دیده شده بودند و از اوایل دهه ی 1930 تمام آثار او مملو از تجلیات عرفانی بودند. علیرغم اینکه سبک او با سوررئالیسم پیوند داشت اما عضوی از این گروه نبود و در عوض به تنهایی کار می کرد، حتی در زمان نازی ها خواستار این بود که در آلمان بماند. وی در سال 1972 به علت ضعف بینایی مجبور به وداع با نقاشی شد.

 

نجات دهنده در گور خفته است...

***

 

 

پایان خدا

فونتانا لوچیو

یک پرده ی نقاشی صورتی رنگ به شکل تخم مرغ  که با ضرباتی پی در پی سوراخ شده، به طوریکه فضای تهی پشت آن نمایان گردیده است. این اثر یکی از سری آثار فونتانا است که بریدگی ها و سوراخهایی در پرده ی نقاشی ایجاد کرده است. نشانه های بریدگی و سوراخها برای جلب توجه به فضای لایتناهی پشت پرده ی نقاشی، خلاءِ آن سوی سطح اثر را تبدیل به بخشی از خود اثر کرده است. برخلاف نقاشان فیگوراتیو که توهم فضا را خلق می کنند، فونتانا به پرده ی نقاشی اش هجوم می برد تا فضای واقعی را به اثرش فرا بخواند. این شیوه ی طرد سنتی فضای اثر، و انتقال آن به فضای واقعی مشخصه ی Spazialismo است، گروهی آوانگارد که فونتانا از اعضای موسس آن بود. این رویکرد فکری فونتانا به نقاشی و جدایی او از آبستره ی احساسیِ بسیاری از هنرمندان اروپایی، راه را برای هنر مفهومی هموار کرد.

(متاسفانه اثر اصلی که صورتی رنگ بود را در اینترنت پیدا نکردم )

(در لینک زیر که دوستان در بخش نظرات اشاره کردند میتوانید  بخشی دیگر از این آثار را ببینید:

http://4.bp.blogspot.com/_ukt858KsGs0/Ss6x7mfRTYI/AAAAAAAACWo/7P9M3nLrlrE/s1600-h/Lucio+Fontana.jpg

)

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت23:50توسط مه دي |
قلب افسرده ی من سراپا مشتاق شیدایی شنیدن موسیقی تلخی است که نه نوازنده ای دارد و نه مادری و نه خالقی . از این رو است که به ریتم خسته و تکراری خویش خوگر شده است نه سکوتی که مدلولی دارد . شاید هم آوای نت های دو و سل طبیعت بی جان خویش...
+نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت21:51توسط مه دي |

جدا از همه چیز این زندگی دارم شدیدا آزار می بینم . از ایدوئولوژی که از بچه تا روشنفکر توش دارن دست و پا میزنن.از مذهب ،نه فقط از شکل سنتی اش،  از اداهای هنری و آوانگارد ، ازین نوشته و نوشتار و نبشته . از تکنولوژی که چندش انگیزیش قابل وصف نیست ، خصوصا که صبح ها با صدای آهن های طبقه ی چندم یه ساختمون بیدار شی .از مثلا عاشقی ، حتی خود عاشقی ، حتی دوست داشتن و حتی این تفکیک ابلهانه بدم میاد. از بدم اومدن بدم میاد . از الکی خندیدن ، یا نخندیدن ، از آدم هایی که فکر میکنن با کار احمقانه کردن عالم و هستی رو به چالش میکشونن  و تازه احساس وجود میکنن! از ادا و ریا بدم میاد. حتی از ادا در نیاوردن و ریا نکردن که شکل زیرکانه تر ریا کردن و ادا در آوردنه بدم میاد . از این همه دلیل و فاکت و فلسفه و اسطوره و عرفان و مصداق که برای حرفام دارم که از نداشتن حوصله برای گفتنشون بدم میاد ، بدم میاد . از همین "که " تو جمله ی قبل بدم میاد . ایضا از "" تو جمله ی قبل. از همین زبان که اگه خودتم بکشی نمیتونی منظورتو برسونی. از استدلال کردن و نکردن بدم میاد . خوردن ، فکریدن ، شعریدن ، حرفریدن ، از همه ی فعل های دنیا که بوجود نیومدن یا متروک افتادن تو دل قرن ها در تمام حالات منفی و امری و مصدری و مجازی و حقیقی و زمینی و عاشقی و خوردنی و کردنی و کاغذی و پلاستیکی و شیشه ای و ترش و شیرین و ملس بدم میاد ، متنفرم.از همخوابگی و همبودگی و همزیستی و همزمانی و همزبانی و همسایگی و دیگری و خود و دیگریِ دیگری و غیریت و ناخوداگاه و خوداگاه و ناخوداگاه جمعی زیر لحاف و جمع ناخوداگاه روی تخت و روی میز و سوژه های کلبی مسلک بدم میاد . از اذعان به نبودن دلیل و حتی ساموئل بکت و جماعت گوسفند و روشنفکر و زن و ذن و ظن بدم میاد . از تمام حروف الفبا که بی نهایت آشغال تولید میکنند و ... و از سه نقطه و ویرگول و تمام ذهن و زبان و دولت و سیاست و عشق و مبارزه و حماقت ها و نادانی ها و دانایی ها و حقیقت ها و دروغ ها و خداها و تداعی ها و شعرها  و............... ................................... .......  

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت13:8توسط مه دي |
عرفان و گفت و گوي تمدن ها - عرفان و فلسفه

(دو نوشتار مربوط به چند سال پیش که اکنون از محتوای آن فاصله زیادی گرفته ام )

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت20:31توسط مه دي |
از دو تا کاف بدم میاد:

قانون و اخلاق

...............................

فلسفه هر کس را که عهده دار به خاک سپردن فلسفه است به خاک می سپارد.(ژیلسون-نقد تفکر فلسفی غرب-۲۷۹)

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت11:25توسط مه دي |
آنیما و آنیموس در اساطیر ایران ، چین و ژاپن

آنچه میخوانید بخشی از تحقیقی درسی است.امیدوارم خلاصه کردن آن منجر به امتناع فهم نشود.

مقدمه

نوشتار حاضر تحقیقی مختصر در سه اسطوره ی پیدایش نخستین زوج از تمدن های ایران ، چین و ژاپن و بررسی آنها با روانشناسی اعماق (Depth psychology) یونگ، خصوصا نظریات او در باب آنیما و آنیموس  است .میرچا الیاده در بخشی از تحقیقاتش در باب اسطوره معتقد است که از طریق شناخت اسطوره ی پیدایش هرچیز ، میتوان بر آن چیره شد (گذار از جهان اسطوره به فلسفه،محمد ضیمران،ص24). به نظر میرسد یونگ نیز تا حدود زیادی با این مسئله موافق باشد اما در قالب کهن الگوها و توجه به کارکرد ناخوداگاه جمعی در روان انسان مدرن. یونگ با مطرح ساختن آرکه تایپ ها ، که از واژه ی یونانی آرخه توپوس (arkhetupos) به معنای نمونه کهن و ازلی گرفته شده است ، بر اهمیت ناخوداگاه جمعی و نقش بن مایه های اساطیری در دوران مدرن تاکید کرد. وی در یکی از مقالاتش در تعریف کهن الگو با عنوان " کهن الگوهای ضمیر ناخوداگاه جمعی" در تعریف کهن الگو چنین مینویسد : " محتوایی ناخوداگاه که از راه خوداگاه شدن و نیز از راه ادراک شدن ، دگرگون میگردد و ویژگیهایش را از ذهنیت منفردی کسب میکند که به هر دلیل در آن حادث شده است "(اندیشه ی یونگ، ریچارد بیلسکر ، ص 60) . و باید در نظر داشت که از آنجا که یونگ نه تنها روانشناس که روانپزشک نیز هست ، به بهبود بیماران خویش و رشد شخصیت ایشان بسیار علاقه مند است . وی رشد روان خاص آدمی را در تبدیل شدن به یک کل و ایجاد توازن میان آگاهی و ناآگاه میداند ، لذا فرایند فردانیت را مطرح میسازد که متضمن پیراستن روح از لفافه های دروغینی که پرسونا یا نقاب(persona) نام دارند و نیز کمال پذیری یا جریان آگاه ساختن محتویات ناآگاه است. البته باید مد نظر قرار داد که از نظر یونگ ، ناآگاه ، سرمنشا تجربه ی دینی و مقر و ماوای تصویر خدا (image dei) و فرایند فردانیت ، زندگی در خداست ، یعنی بشر هیچگاه قادر نیست بدون خدا مبدل به یک کل شود(آنتونیو مورنو، یونگ خدایان و انسان مدرن، صص 43-49) . لذا رویکردها و رهیافت های یونگ به اسطوره و روانکاوی جدای از دین نیست. در این باره وی در یکی از سخنرانیهای خود چنین میگوید :

"اصطلاح ناخوداگاه را به منظور پژوهش با علم به اینکه به جای آن میتوانستم واژه ی خدا را به کار گیرم ، ابداع نمودم و در آنجایی که به زبان اساطیر سخن میگویم ، مانا ، خدا و ناخوداگاه با هم مترادف اند ، زیرا که از دو مفهوم اولی ، یعنی مانا و خدا همان قدر بی خبریم که از معنای آخری"(شایگان، بتهای ذهنی و خاطره ازلی، 1355: 212). لذا در اندیشه ی یونگ اساطیر،دین و سرنمون ها دارای همپوشانی(overlap) بسیاری هستند ، تا جائیکه اگر نگوییم یکی هستند، باید بگوییم دارای بن مایه های مشترکی اند.شاید این رویکرد دین به اسطوره را بتوان در آیین ها و ادیان هم یافت. به عنوان مثال در دین اسلام ، اغلب با اشاره به "اساطیرالاولین" رویکرد این دین را به اسطوره منفی میدانند ، اما میتوان این گمانه را مطرح ساخت که این کاربرد از واژه ی اسطوره (که از ریشه ی لغوی سطر می آید) بدین معناست که دین در ادامه ی اساطیر آمده است (در یک سطر قرار دارند) و مضامین دینی به شکلی دیگر در اساطیر وجود داشته اند . آیه ی "نون والقلم و ما یسطرون" در همین سوره ی قلم را میتوان دلیلی بر این ادعا دانست، چرا که یسطرون از ریشه ی سطر و اسطوره است و روایت ذوالنون(صاحب ماهی=یونس) به همان میزان که مذهبی است ، اسطوره ای نیز هست . (مطالب این قسمت اخیر را از سخنان شفاهی آقای علی طهماسبی- از آیین پژوهان معاصر- اقتباس کرده ام). به هر حال ، چه این فرض صحیح باشد چه نه ، از منظر یونگ اساطیر و ادیان آبشخورها و کارکردهای یکسانی دارند.

یونگ در ذیل فرایند فردانیت اشاره شده در فوق ، کهن الگوهای سایه ، آنیما، پیردانا،... را مطرح میکند. در ادامه ابتدا به سه نمونه از اساطیر پیدایش نخستین زوج اشاره میشود ، سپس رهیافت یونگ در مورد آنیما و آنیموس مختصرا شرح داده میشود و اسطوره های اخیر با توجه به کهن الگوی آنیما مورد توجه قرار میگیرند.

مشی و مشیانه در اساطیر ایران

طبق روایاتی که از اساطیر ایران گزارش کرده اند ، اولین آفریده ی اورمزد ، کیومرث(گیومرث) است. گیومرث مشتق از دو واژه ی "گَیَ"(جان،زی) و "مَرِتَن"(مردن) است و به معنای جان میرا یا زندگی ناپایدار می باشد. اما کیومرث نه مرد است و نه زن و هم زن است و هم مرد . در واقع گوهر آدمی است چرا که هر دو را در خود نهفته دارد . کیومرث (و همچنین نخستین گاو) توسط نیروهای اهریمن کشته میشوند و روان آنها در آسمان اول از آسمان های هفتگانه به نزد اورمزد از آفرینش بیهوده ی خویش گله مند میشوند.اورمزد آنان را نوید میدهد و آنان دوباره به زمین برمیگردند . از نطفه ی کیومرث که بر زمین ریخته است ، ریواس می روید که گیاهی است دارای یک ساقه که دو شق میشود. این دو تؤامان میرویند و یکی از آنها مشی و دیگری مشیانه است که نخستین زن و مرد هستند.

این گیاه چنان پیوسته میروید که تشخیص اینکه کدام زن و کدام مرد است ممکن نبود (شناخت اساطیر ایران، جان هینلز، ص91) . از این دو ده نژاد بشر به وجود می آیند و ...

ایزاناگی و ایزانامی در ژاپن

" نئی استوار از اقیانوس روغنی آغازین سر برآورد و به خدایی بدل شد. هم در آن دم دو خدا یکی نر و دیگری ماده از این خدا هستی یافتند. ایزاناگی نر بود وبه معنای مرد جذاب و  ایزانامی ماده و به معنی زن جذاب. ایزاناگی و ایزانامی را برادر و خواهر میپندارند و بر این باورند که آنان در ئونو-کورو با یکدیگر ازدواج کردند. آنان هنر عشق ورزیدن را از نظاره ی عشقبازی دو دم جنبانک (wagtail، نوعی گنجشک) فرا گرفتند . سرزمین ها و نمود های طبیعی بسیاری از آنان زاده شدند که جزایر ژاپن ، آبشارها، کوه ها ، درختان و باد از این شمار هستند. نخستین فرزند ایزاناگی و ایزانامی - به سبب پیشگام شدن ایزانامی در ازدواج- به هیات ستاره ای دریایی سقط شد و او را به دریا افکندند. دیگر فرزندان این دو زنده ماندند و آخرین فرزند آنان ، بعد از تولد مجموعه ای از جزایر و فرزندی بود که زاده شدنش با مرگ مادر همراه بود. این فرزند همانا خدای آتش بود.پس از زاده شدن آتش ایزانامی بیمار و به تبی سوزان گرفتار شد و مرد . پس ایزانامی به جهان زیرین ( یومی= سرزمین تاریکی) کوچ کرد و ایزاناگی با وجود اعتراض ایزانامی در پی او روان شد. پس ایزانامی به یاری ارواح مادینه ی زشت رویِ یومی ، شوی را از جهان زیرین راند و ایزاناگی به دنیای زندگان بازگشت. به هنگام خروج ایزاناگی از مدخل یومی ، ایزانامی فریاد برآورد به جرم این نافرمانی هر روز هزار نفر از ساکنان زمین را نابود خواهد کرد و ایزاناگی در پاسخ گفت من نیز هر روز هزار و پانصد موجود تازه را هستی می بخشم" .(اساطیر ژاپن، ژولیت پیگوت، صص15-17)

یین و یانگ در اساطیر چین

چند روایت از پیدایش نخستین زوج زن و مرد در اساطیر چین نقل شده است . به دو مورد اشاره میگردد:

در افسانه ای مردمی از افسانه های هوبئی ، که تاریخ نگارش آن مشخص نیست ، اسطوره ی آفرینش پان-گو چنین است : پان-گو پس از زاده شدن از خاموشی و بیهودگی جهان ملول شد و تندیس مرد و زنی را از گل پیمانه زد تا اداره کننده ی زمین باشند . وقتی این تندیس خشک شد پان-گو عنصر یین و یانگ را در آنان دمید و چنین شد که نخستین زن و مرد هستی یافتند ...

در برخی از دیگر اسطوره ها آفرینش انسان نتیجه ی آمیزش زن و مرد و در برخی دیگر بغ بانو چون آفریننده ی آدمیان خود زن- مرد است . در این زمینه جفت دیگر بنا به گزارش ادبی ون- چانگ،تاین لوگ و دی میا یا دی-مو (زمین و مادر) است و از آمیزش این دو است که انسان و موجودات دیگر هستی می یابند.

همچنین در اساطیر چین آمده است که زمین عنصر یین را در خود دارد و  چهارگوش است و آسمان عنصر یانگ را در خود دارد مقوس است و بر محور خود میگردد و یین و یانگ دو عنصر رو در رویند.

در مورد پان-گو که در بالا بدان اشاره گردید باید گفته شود : در آثار بازمانده از سده سوم پیش از میلاد کائوس یا درهمی و بی شکلی پیش از پیدایی آسمان و زمین چونان تخمی است و هم از این تخم است که پان-گو زاده میشود. پوسته ی بالای این تخم که سبکتر است آسمان و عنصر یانگ و پوسته ی زیرین آن که سنگین تر است زمین و عنصر یین را هستی می بخشد. (البته این یکی از روایات است)

همچنین یین و یانگ در سایر بخش های اساطیری چین نقل شده اند ، به عنوان نمونه ، کون-لون در افسانه ها کوهی بلند است که بر آسمان سر می ساید و ریشه ی آن در ژرفای خاک فرو رفته است ، و بدین ترتیب کون-لون دو عنصر یانگ(آسمان) و یین(زمین) را در خود دارد و نر-ماده است . مثلثی بودن شکل کوهستان نماد آلت نرینگی است اما چنین نماد مثلثی است که راس آن رو به پایین است و در اینجا قله ی کوه در آسمان و بن آن در زمین و در هیات کوه نماد پیوند جنسی آسمان و زمین است .

به طور کلی میتوان گفت یین و یانگ نشانه ی دو جنسی بودن انسان است ، چرا که در بخش یانگ ، یین وجود دارد و در بخش یین، یانگ.(اساطیر ژاپن، آنتونی کریستی، بخش آفرینش)

آنیما و آنیموس در اندیشه ی یونگ

به اعتقاد یونگ ، از هم گسیختگی زندگی در دنیای مدرن ، نیاز جمعی و ناخوداگاهانه ی انسان های جامعه ی معاصر  به یکچارچگی را تشدید کرده است (نقد ادبی و دموکراسی،حسین پاینده،ص195). میتوان بخشی از این وحدت در وجود آدمی را در به تعادل رسانیدن آنیما و آنیموس فراچنگ آورد.

گفتنی است که در جوامع ابتدایی هم انسانها برای تبیین حرکات خود و طبیعت معتقد بودند که چیزی یا نیرویی در همه ی امور جریان دارد و همه ی تغییرات نیز محصول همان نیرو هستند. آنان بر این باور بودند که هر چیز دارای جان و یا همزادی(anima) است و جنبش و آرامش آن از حرکت و سکون یا حضور و غیاب جان(mana) و یا همزاد آن سرچشمه میگیرد. پس برای آنکه بر مظاهر طبیعت چیره شوند، باید جان و یا همزاد اشیا را موافق خویش گردانند.(گذار از جهان اسطوره به فلسفه،محمد ضیمران،ص5)

همزاد مؤنث و همزاد مذکر به ترتیب عبارتند از جنبه های زنانه و مردانه که در ضمیر ناخوداگاه مردان و زنان وجود دارند . هر دوی این اصطلاحات از معادل لاتینی واژه ی روح مشتق شده اند . تبیین روشنی از معنایی که یونگ از این اصطلاحات مراد میکند را در بحث مختصری میتوان یافت که او در کتاب آیون ارائه میدهد . در آن کتاب ، وی همزاد مؤنث را معادل اروس مادرانه (شورمندی یا عشق) در مردان میداند و همزاد مذکر را معادل کلام(خرد یا منطق) در زنان. به همین خاطر یونگ معتقد است خردورزی در زنان غالبا یک اتفاق است و آنان کلام را برای بیان عقیده به کار می برند و نه برای ژرف اندیشی.(اندیشه ی یونگ، ریچارد بیلسکر، 62-65)

آنیما گنجینه ای از تمام تجربیات اجدادی مردان با زنان است ، پدیده ای است باستانی و حتی امروزه نیز تابع راه و رسم بشریت ابتدایی است . مارگارت مید در رساله ی برجسته اش "نرینه و مادینه(female and male)" با ارائه تحلیلی از تنوع فرهنگها ، نشان میدهد که تا چه حد نقشی که فرهنگ ها به مردان و زنان تحمیل میکنند مصنوعی است.(آنتونیو مورنو،ص91)

البته باید توجه داشت که برای یونگ پیامد های روانشناختی آنیما اهمیت بسیار دارد و وی معتقد است که در مردان , تصویری جمعی از زن وجود دارد (مثلآ میل آنیما به تک همسری و آنیموس به چند همسری و چند خدایی و ...) که موضوع این نوشتار نیست.

 از منظر یونگ آنیما سرنمون نفس زندگی است. آنیما زندگی نهفته در پس آگاهی است. آنیما برخوردار از دانش سری و حکمت خفیه است. عواطف نیز به عنوان بخشی از زندگی آنیما، تحت تآثیر او قرار می گیرند، و بدین سان مردان را مبدل به افرادی زودرنج، حسود، نامعقول، تلخ و تند خو و تو خالی می کند. در مقابل آنیموس معمو لآ عقایدی ابراز می کند که بیش و کم جمعی اند. آنیموس در حکم هستی زاینده نیز هست. (آنتونیو مورنو ، صص 60-73)

بررسی اساطیر

نگاه به اساطیر پیدایش نخستین زوج را از دو جنبه میتوان با آراء یونگ مورد بررسی قرار داد. یکی وجود بخش مردانه و زنانه در زن و مرد نخستین. و دیگری خصلت و رفتارهای مردانه و زنانه ای که این بخش ها ایجاد میکنند.مورد نخست را باید در آفرینش آنان از یک موجود نر- ماده جست و مورد دوم را در آنچه که پس از آفرینش میان آنان میگذرد.

چنان که اشاره شد در هر سه اسطوره ی پیدایش نخستین زوج در ایران ، چین و ژاپن ، نخستین مرد و زن از یک موجود زن- مرد یا نر- ماده پدید می آیند. مشی و مشیانه دو شاخه ی ریواس هستند و به گونه ای در یکدیگر تنیده اند که تشخیص یکی از دیگری ممکن نیست و هر دو از یک گوهر انسانی که همان کیومرث است مشتق شده اند . عدم توانایی تشخیص یکی از دیگری را میتوان به مثابه ی این امر تلقی کرد که نرینگی و مادگی آنها مشخص نیست و هر دو در هم تلفیق شده اند و هریک بخشی از دیگری نیز هست.

ایزاناگی و ایزانامی نیز از یک خدای واحد سرچشمه میگیرند . و هرچند نمیتوان دلیلی عینی برای وجود آنیما و آنیموس در وجود آنان یافت اما خصائل و رفتارهای آنیمایی در ایزاناگی و آنیموسی در ایزانامی پیداست .

در اساطیر چین این موضوع واضح تر است و چنان که اشاره شد ، در زن و مرد نخستین عناصر یین و یانگ توسط پان-گو تعبیه شده است و چنانکه میدانیم در یانگ یین وجود دارد (آنیما) و در یین ، یانگ (آنیموس).و نیز مانند بسیاری از اساطیر تمدن های گوناگون زمین عنصر مادر و مادینه است و آسمان عنصر نرینه و نر ، همانطور که یانگ در بالا و آسمان است و یین در زمین.

در اساطیر ایران ، مشی و مشیانه هم تراز هم قرار دارند و به نظر میرسد که نمیتوان خصلت های مردانه و زنانه را در آنان یافت چرا که گناهان و اعمال آنها مشترکا صورت میگیرد و هیچ یک به تنهایی عملی نمیکنند که بتوان آن را دال بر خصلت های آنیمایی یا آنیموسی دانست. هر دو برای خدایان قربانی می کنند، هر دو به صنعت (آهن گدازی، افزارسازی،...)می پردازند، هر دو در مرجح دانستن پرستش دیوان فریب میخورند و پنجاه سال میل هماغوشی از آنان گرفته میشود و نیز هر دو فرزندان خود را میخورند و سرانجام همه ی نژادهای بشر را تولید می کنند.

اشاره شد که آنیموس هستی زاینده است . در اساطیر ژاپن نیز میبینیم که آبشارها، کوه ها ، درختان و باد از ایزانامی زاده میشوند.و نیز اشاره شد که ایزانامی پس از مرگ به جهان یومی که جهان تاریکی است میرود و ایزاناگی علیرغم اعتراض او به دنبال او می آید . میتوان چنین پنداشت که آنیمای ایزاناگی که برانگیزاننده ی احساسات اوست،او را به این کار باز میدارد و نیز چون آنیما نفس زندگی است ، باید از جهان مرگ خارج شود . و ایزانامی با کمک ارواح مادینه ی زشت روی چنین عملی را انجام میدهد، زیرا آنیمای ایزاناگی به دنبال جدابیت ایزانامی است و ارواح مادینه ی زشت روی با آنیمای او سازگار نیستند.

 

منابع:

آنتونیو مورنو ، یونگ،خدایان و انسان مدرن، ترجمه داریوش مهرجویی،نشر مرکز

ریچارد بیلسکر، اندیشه ی یونگ،ترجمه حسین پاینده ، انتشارات آشیان

جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، ترجمه آموزگار و تفضلی،نشر چشمه

تفضلی و آموزگار،نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریار،جلد اول،نشر نو

ژولیت پیگوت،اساطیر ژاپن، ترجمه باجلان فرخی، نشر اساطیر

آنتونی کریستی،اساطیر چین، ترجمه باجلان فرخی، نشر اساطیر

محمد ضیمران،گذار از جهان اسطوره به فلسفه،نشر هرمس

داریوش شایگان،بت های ذهنی و خاطره ازلی،انتشارات امیرکبیر

حسین پاینده ، نقد ادبی و دموکراسی، انتشارات نیلوفر

+نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت11:9توسط مه دي |

هرچه شاید که باشد شاید که نباشد (سهروردی)

چندی پیش در آمفی تئاتر دانشکده مهندسی دانشگاه فردوسی به اصرار دوستان به نقد (!) فیلم درخت گلابی مهرجویی پرداختم. نکات جسته گریخته ی نا منسجمی که گفتم شاید برای طفره رفتن از شیوه های معمول نقد بود.

در جایی از فیلم که محمود شایان مشغول مبارزه ی سیاسی و فعالیت ایدئولوژیک اش است و مهرجویی عمدا آن صحنه ها را سیاه و سفید فیلم بر داری کرده ( همانطور که جامعه دو قطب "با ما" و "بر ما" ، حزب شیطان و حزب خدا، پرولتاریا و بورژوا، مکتبی و غیر مکتبی، ...است) ناخودآگاه از اسطوره ی پروکرست یونانی استفاده کردم (البته شاید به تبعیت از آدورنو، هورکهایمر که قبلا در کتاب دیالکتیک روشنگری برای موضوع دیگری استفاده کرده بودند). پروکرست راهزنی است که هرکه را می گیرد روی تختی خوابانده و آنقدر آن را می کشد تا "هم اندازه" ی آن شود یا قسمتهای اضافی را می بُرد تا باز "هم اندازه" کند. ( ر.ک اساطیر یونان نوشته ی جان پین سنت، ترجمه ی باجلان فرخی، ص 181، پولیمون پروکرست)  به نظر من ایدئولوژی ها چنین خصلتی دارند. فی المثل ایدئولوژی محمود شایان احساسات عاشقانه ی او را که خارج از چهارچوب ایدئولوژیک است قطع می کند...

شحصی بعد از جلسه کاغذی به من داد که روی آن چنین نوشته شده بود : " ایدئولوژی ها باعث می شوند انسان از خودش دور شود (برداشت من از صحبت شما) پس چرا شما اینجا نشسته اید و ایدئولوژی خودتان را به ما می گویید؟"

جواب من : آنچه من گفتم ایدئولوژی نبود همانطور که فیلم مهرجویی ایدئولوژیک نیست اما برای مثال فیلم اخراجی های 2 (متاسفم که چنین قیاسی می کنم) را در نظر بیاورید. در آنجا هم آن پرسوناژ منافق که هواپیما ربایی می کند نیز معشوقش را در برابر ایدئولوژی اش قربانی می کند، اما با این حال خود این فیلم یک ایدئولوژی مبتذل و دگم دارد. اما فیلم مهرجویی که بر خلاف فیلم مذکور یک اثر هنری است ایدئولوژیک نیست چرا که عشق ایدئولوژیک نیست، و یکی از تراژدی های این فیلم همین است که از قضا زمانی که محمود شایان در زندان است میم می میرد و قبل از آنکه بمیرد در واقع قربانی ایدئولوژی محمود شده است....

و اکنون محمود شایان مانده است با مشتی خاطره ی سترون، آخرین اثرش که سفید مانده ،معشوقی تا ابد در هجران مانده، درختی که بار نداده و ذهنی که بی نهایت را نمی تواند درک کند و انسانی که نمی تواند بر هستی چیره شود و ...

پس در آغوش هستی می رود تا هستی بر او چیره شود و خود را چون عنکبوت سست لانه ای می بیند...

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت10:52توسط مه دي |
ده هزار سال تاریخ فرهنگ و تمدن و تفکر و کوفت و زهر مار...

دو دقیقه اش معنادار نیست...

از موزه ها متنفرم

می ترسم

زنده باد شکست چون تنها چیزی است که هست !!؟؟

عجبا از انسان

عجبا از خدا

+نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت21:21توسط مه دي |
اشارتی از نوروزنامه ی خیام

در نوروزنامه ی خیام پس از ذکر مسائل نجومی و به پادشاهی نشستن جمشید از گیومرث یاد شده است که در این روزها آغاز تاریخ کرد و سبب نام گذاری هر یک از دوازده ماه ذکر گردیده است و سپس برخی از رسوم شاهان(خصوصا قسمت اندر منفعت شراب که بسیار خواندنی است)  و ... اما نکته ای در این میان نظرم را جلب کرد که برای بیانش ناچارم به بیان چکیده ای از بخش اول نوروزنامه:

گیومرث پس از تقسیمات دوازدهگانه ی فروردین و اردیبهشت و... و ابتدای تاریخ پدید کردن ، چهل سال بزیست. چون گیومرث  از دنیا برفت هوشنگ به  جای او بنشست و نهصد و هفتاد سال پادشاهی راند و آهنگری و درودگری و ... پیشه آورد . پس از وی طهمورث پادشاهی کرد و چون مردم را دبیری آموخت ، او را طهمورث دیوبند خوانند. و پس از وی برادرش جمشید پادشاه شد. چون از ملک جمشید 421سال بگذشت آفتاب به فروردین خویش به اول حمل بازآمد ....وی این روز را نوروزش نام نهاد و مردمان را فرمود که هر سال چون فروردین نو شود ، آن روز جشن کنند . جمشید در اول پادشاهی سخت عادل و خداترس بود و جهانیان او را دوست دار بودند .اما بعد از مدتی دیو بدو راه یافت و دنیا در دل او شیرین گردانید و منی در خویشتن آورد، بزرگ منشی و بیدادگری پیشه کرد . جهانیان از او به رنج افتادند و شب و روز از ایزد تعالی زوال ملک او میخواستند ، آن فر ایزدی از او برفت.لذا بیوراسپ که او را ضحاک خوانند در آمد و الخ... ( در کتاب نوروزنامه به کوشش علی حصوری ، انتشارات چشمه ، میتوانید داستان کامل نوروز را مطالعه نمایید).

اما غرضم از ذکر این مطلب این بود که نوروز را کسی نامگذاری میکند که  میل به زندگی و جاودانگی قدرت بر او چیره میشود و به خواست مردم  همراه با این نو شدن طبیعت او نیز باید کنار گذاشته شود . ذهن انسان اسطوره پرداز است و میل ندارد بهار را صرفا یک تغییر فیزیکی بداند.  محتمل است که خیامی که از اوضاع زمانه اش و ریاکاری های زاهدان به نام دین و بیدادگری و ... ناراضی است ، نو شدن طبیعت را نماد نو شدن حکومت و فرهنگ هم میدانسته است .

من فکر میکنم برای مبارزه با دیکتاتوری لازم نیست سلاح به دست گرفت ، فقط کافیست از زیبایی بهار بگویی . دیکتاتورها از سبزی بهار میترسند .

.....................................

این روزها احساس غربت عجیبی دارم . شدیدا بی وطن شده ام . جوشش حماقت ها و ظلم ها و خرافات را در بسیاری احساس میکنم ، لذا طرد شدن از بسیاری محمل هایی که کودکی تا جوانی ام را در آنها گذرانده ام منجر به بی وطنی ام شده است . بعلاوه با وطن های جدید هم اخت نمیتوانم شد زیرا میدانم روزی باید ترکشان کنم ...

چقدر خوبه که این روزها همسرم شقایق در کنارمه...

بهار مبارک. شکوفه دادن مبارک.به امید شکفتن هستی.

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت23:55توسط مه دي |
ساحت سوم
اینکه میبینی در پیرامونت جز بدی چیزی نیست ،قصه ی تازه ای نیست ، این یعنی میل به پاکی و صداقت داری ، اگر در راهت استوار باشی ، اگر فریفته نشوی ، اگر در بدیها حل نشوی و به حجم آن نیفزایی ، اگر بدانی هماره شکست است اما امید داشته باشی (و این همان تضادی است که سارتر در بازپسین گفت و گو اشاره کرد بدان)، اگر بدانی همیشه ساحت سومی هست ، مانند غم در میان غصه و شادی ، بغض در میان امید و نا امیدی ( که سازنده تر است و دور از خیال پردازی یا پژمردگی)، یا گونه ای دانایی که افلاطون (سقراط) در مهمانی از آن سخن میگوید که نه دانایی است و نه نادانی ، اینکه میبینی همه چیز پلید است از فرهنگ و تفکر گرفته تا سیاست و اجتماع ، یعنی میخواهی زیباتر شوی .

عین القضات در دفاعیاتش گفته بود :

پیوسته چشم میگردانم و کسی را که دوست دارم نمیبینم ، اما آنان که از ایشان بیزارم ، در این سرای فراوانند .

پس بدان راه زیبا شدن از شمع آجین شدن میگذرد . به قول شاملو : مگر نه قرار است که خون بیاید و چرخ چاپ را بگرداند ؟ . و باز به قول هم او :

نمیخواستم نام چنگیز را بدانم

نمیخواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تیمور لنگ ،

نام خفت دهندگان و خفت چشندگان را نمیخواستم و

خفت چشندگان را .

میخواستم نام تو را بدانم.

و تنها نامی را که میخواستم

ندانستم .

و این یعنی همان تلفیق شکست و امید ، که برآیندش بغض است . شاید اشتباه در این باشد که زیبایی شکوفه ی درخت سیب ما را به انقلاب و شاعران ما را به شعر نرساند ، بلکه نفرت از دژخیمان انگیزه مان بود ، وگرنه انقلاب ها عظیم تر از اینها بودند . با برشت موافق نیستم :

در درون من دو چیز با هم در جدال است :

یکی احساس شادی از دیدن درخت سیبی که شکوفه کرده است

و دیگری احساس وحشت از سخنرانی های این مردک رنگرز

اما تنها واقعیت دوم

مرا به سوی میز تحریر می کشاند .

( منظور برشت از مردک رنگرز هیتلر است ، اما منظور من... )  

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت12:10توسط مه دي |
چرا پایان دنیا نباشد

      آن زمان که در پشت پنجره

                              کنار گرمای آتش

                                  چشم میرقصد و گم میکند معشوقش را ...

                                                                                            دانه های برف را ؟

و تو سراپا ذوق میشوی

            و وجد چنان در تو می جوشد

                     که بی اراده لبانم را میبوسی

                              چنان که دانه ی برفی  شاخه  ی تکیده ی چناری را

                                                               چنان که رشک نبرم عشق تو و ...

                                                                                           دانه های برف را !

و باز چشم در آسمان ...

          میگویم برف نقیض اقانیم افلوطین است

                   چرا که کثرت در بالا و وحدت در پایین است

                             و ما در آغوش هم در " اینجا " یکی شده ایم

                                        هرچند راست میگوید افلوطین که زیبایی تناسب نیست

                                                                                                     چنان که

                                                                                              دانه های برف را !

انگار گو ش ات نمیشنود فلسفیدنم را ...

      و میدانم غایت هستی همین لبخند و ذوق تو از برف است

برف

           می بارد

      برف

                        می بارد

برف

                    می بارد

برف     برف      برف     برف    برف  

۸۸/۱۱/۷

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت16:22توسط مه دي |

من یسیئی یوما ئساء به / و الدهر لا یتغیر به

هر که بدی کند، بدی می بیند ، روزگار گول نمی خورد...( از کتاب دفاعیات عین القضات)

.....................

کم کم این نجوا به گوش می رسد :

چگونه بود ؟

و این پرسش:

آیا آن را به یاد می آورید؟

آه چه دردناک! ما هنوز آماده نشده ایم

که دوران وحشت ، بار دیگر فرا می رسد.

ما هنوز از مهلکه جان به در نبرده ایم

که گام های ما

خورشیدهای خونین را متوقف می کند.

و سپس انهدام ،

شب های سوزان،

انفجار و فریاد.

آیا این ما نبودیم که اکنون می گریستیم؟

پس از چه روی

ورودش را با اشتیاق در انتظاریم؟

(ماری لوئیزه کشنیتس- نمونه هایی از شعر امروز آلمان- تورج رهنما)

.....................

اگر دین ندارید ... آزاده باشید

زمانی روشنفکر مذهبی ، جناب دکتر سروش ، تاکید داشتند که در این جمله قید " لااقل" وجود ندارد . این بدان معناست که دین این همان ِ جوانمردی و آزادگی ست . و بخش وسیعی از معنای این واژه ها در ارتباط با " دیگری " است که معنا می یابد. من فکر میکنم ارتباطی بین این جمله و گفته ی تومس جفرسون است که میگفت : "اگر همسايه من بگويد كه بيست خدا هست يا خدايي نيست آزاري به من نميرساند".(از کتاب اولویت دموکراسی بر فلسفه ،رورتی، ترجمه دیهیمی). یعنی ظواهر دین و اموری که در حوزه ی شخصی و اعتقاد فردی قرار میگیرند ، الزاما دین نیستند. دین به معنای آزاده بودن و جوانمردی با دیگران در حوزه های عمومی ست .   

.....................

این جا

خاور میانه است

ما با زبان تاریخ حرف می زنیم

خواب های تاریخی می بینیم

و بعد

با دشنه های تاریخی

سرهای همدیگر را می بریم

 

از شام تا حجاز

از حجاز تا بغداد

از بغداد تا قسطنطنیه

از قسطنطنیه تا اصفهان

از اصفهان تا بلخ

بر سرزمین های ما مرده ها حکومت می کنند

این جا

خاور میانه است

و این لکنته که از میان خون ما می گذرد

تاریخ است.

(خرده ریز خاطره ها و شعر های خاور میانه-حافظ موسوی)

از اصفهان تا مشهد تا تهران ...

.......................

این روز ها پر است از خاطره های تلخ و اخبار وحشتناک و خون و فریب...

جز چشمی اشک بار و سیگاری به نشانه ی خود فریب دادن هیچ...

تنها به شقایق میگویم :

لیک مانده است مرا ، تسلای خاطری برجا

که بس پر فروغ است و روشن و پاک

تا آن دم که دو روح ، عاشق هم باشند

هیچ فاصله ای جدای شان نتواند کرد ز هم،

نه شور بختی و نه درد و نه رنج

ما را از هم جدا نتواند کرد!

آه ، ای اعتماد پاک و شریف!

(از شعر های نیچه، نامه های نیچه به مادرش، علی عبداللهی)

.........................

...

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت14:8توسط مه دي |
کمی وونه گات !
زماني  شهريار كلاسيك به نيماي مدرن گفته بود :
نيما غم دل گو كه غريبانه بگريم/ سر در سر هم آريم و دو بيگانه بگرييم
گاه انسانها  آنقدر هم كه به نظر ميرسد دور و بيگانه نيستند ...  
در ادامه چند  گفته از كورت وونه گات -خالق سلاخ خانه ي شماره ي 5-  نويسنده ي  غريب-آشنا  براي ما ،  از كتاب " مرد بي وطن(خاطرات سياسي-ادبي او) " ترجمه ي "حسين شهرابي "  آورده ام  كه  ...  

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت0:45توسط مه دي |
عشق... فراق ... هنر...جسارت

در زندگی جبرهایی هست که مثل خوره روح آدم را در انزوا...

مدتی در اندیشه ی تلخی و حلاوت یک جبر در زندگی انسان بودم . بعد از تـأمل پی بـردم که این جبر ، باید جبری بنیادی در وجود و ذات انسان و هستی باشد . این جبر همان قصه ی تکراری بود که از هر زبان که بشنوی باز نامکرر است و امروزه  مشمئز کننده شده است. همان جبری که حسین پناهی به ناله میگفت : ابدی شد قصه ی هجر و وصال ، و یا  نامجو  به درد میگوید: آفت عشق وصل یا بوسه است... همانکه آیا بعد از وصال دیگر دوست داشتن محلی از اعراب دارد یا نه؟ آیا معنای دوست داشتن جز در هجران است که ظهور مییابد؟... همانکه :

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت13:31توسط مه دي |
فاشیسم ابدی

 

اومبرتو اکو اغلب به عنوان رمان نویسی که خالق "نام گل سرخ"(که فیلمی نیز بر مبنای آن با همین نام ساخته شده است) و "آونگ فوکو" است شناخته میشود . همچنین وی از مهمترین نشانه شناس هاست و در زمینه ی فلسفه ی قرون وسطی و زیبایی شناسی آن استاد است ( که متاسفانه ترجمه ی بسیار بسیار بدی از اثر ارزشمند او در ایران انجام شده است ) . اما فعالیتهای وی در همین چند زمینه محدود نشده است. در کتاب " اسطوره ی سوپرمن " به ترجمه ی "خجسته کیهان" مقالاتی در زمینه های گونه گون از وی منتشر شده است که خواندن آنها جذاب و آموزنده است. نوشتار زیر تلخیصی از یکی از مقالات این کتاب است که سعی کرده ام به اصل وفادار بماند اما به هر حال این نوشتار از صافی ذهن من رد شده است .

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت19:10توسط مه دي |
داستان مترسک

 

آه ای غراب های غنوده بر قامت سیاه درختان سوخته !

پر بگشایید و بر شانه ی چوبی این مترسک خلقان پوش در پشت سراب ها بنشینید

این مترسک شوم نگاهبان مزرعه ی هیچی ست

رحمی کنید بر تنهایی پوچ این مترسک به پاس حرمت هیچ...

این مترسک با خنده ی مبهمی که حتی پوچ هم نیست ،

روزگاری نگاهبان نیمه پردیسی سبز بود

و طعم ترش ذکر را

با تسبیح شامقصود انگور در دهان دخترک ها ضمانت میکرد

-        و آن روزگار نیز دیگرگونه عبثی بود ، اما  شاید  فرحبخش –

واینک

در این آفتاب سوزان و در این هاله ی داغ

مترسک گاه خیره به کژدمی ست که در کمین ملخی مانده

یا گاه ماری را مینگرد که تخم بلدرچینی را در دهان جای میدهد

آه اگر مترسک قدمی برمیداشت یا نعره ای میزد...

واینک

در لحظه ی سکوت گنگ غروب ای غراب ها

بنشینید بر شانه اش و خاطرات گذشته را نشخوار کنید

که هر آواز قار قار گاه گاهتان پوزخندواره ای باشد تلخ

بر هستی پوچ مترسک

که شاید یک دم سکوت صحرا را تلنگر زند

و قهقهه ای دیوانه وار را ماند که در ذهن شاعری مرده میپیچد

تا خاطره ی نامعلومی را چونان تصویری شطرنجی نقش زند

این مترسک ستون های تخت جمشید را ماند

-        چراکه هر دو میراث تاریخ اند –

که برافراشته نشدند جز برای اینکه عصای آسمان پیر باشند که از تکرار بیهودگیها خسته است و دست بر سرستون بنهاده و چرتی پریشان میزند

و شاید هیچگاه با شکوهتر – و ابلهانه تر – از این نبوده اند که :

جوانکی با کلیدی بر آنها لحظه ی عبث دیگری را بتراشد به نشانه ی آنکه :

"آی ... من هم اینجا بوده ام !

من هم در تاریخ می مانم !

آی... با شمایم ای آمدگان در تاریخ آینده !

من ... منم !

من ... هویت دارم !"

آه ... ای مترسک ،ای دل من، ای پرچمپاره ی تنهایی کویر ...

شب ... در این برهوت ظلمانی

که بر آسمان سیاه ، خفاشی چهره ی ماه را میخراشد

و غرابها به ناکجا رفته اند

و فحشواره صدای بوفی از دل تاریکی می آید

مترسک همچنان – چونان روز – استاده و میشنود

اما ...

اما دل مترسک با اینها نیست

هر نبض مترسک با ضجه ی جیرجیرکها میزند

چرا که از زبان پوسته ی میان تهی یک دختر-اسمی که خود دختر بر خود گذاشته بود و مترسک عاشق چشمانش شده بود- شنیده است  که :

جیرجیرکها در لحظه ی بیمعنای مرگ است که آواز میخوانند .

و پژواک آوازی از یاد رفته را در ذهن مترسک به یاد می آورد که در گورستانها میخوانند-و فرحبخش نوایی ست یاد مرگ برای مترسک-.

مترسک روز و شب پلک نمیزند

دو چشمش دو سوراخ نامتقارن است که بر یک قوطی زنگ زده در آورده اند

مترسک روز و شب گوش میکند

گوشش زیر تکه پارچه ای که گویی کلاهی ست و زیر آن یک دسته جارو که انگار موی ژولیده ایست ، پنهان است

مترسک نمیبیند و نمیشنود

بل نگاه میکند و گوش میسپارد- و همین است شاید درد مترسک-

مترسک به ناگزیر خنده ای  تلخ را که بر لبانش – بر همان قوطی زنگ زده – با دشنه ای کند ، درآورده اند را تکرار و تکرار  و تکرار و تکرار میکند .

مگر جزاین است که هر آنچه دیده ، بیمعنا بوده است  و تلخ؟

آه ای غراب های غنوده بر قامت سیاه درختان سوخته !

پر بگشایید و بر شانه ی چوبی این مترسک خلقان پوش در پشت سراب ها بنشینید

این مترسک شوم نگاهبان مزرعه ی هیچی ست

رحمی کنید بر تنهایی پوچ این مترسک به پاس حرمت هیچ...

    

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت15:34توسط مه دي |

استاد پرویز مشکاتیان ...

سخنی برای گفتن ندارم . پس از مدتها چشمانم خیس شد و احساس اندوهی غریب باز ...

هنوز هم میشود بیداد در دستگاه همایون را شنید...

هنوز و هرروز میتوان مثل برگ خشک خزانی فاصله ی میان دو نیستی را در پوچی رقصید...

هنوز باید جستجو کرد و در اندوه نیافتن و نرسیدن ماند ...

هنوز نواي خسته ي محلي تمنايش شنيده ميشود :

يقين درم اثر امشو به هاي هاي مو نيست/ كه يار مسته و گوشش به گريه هاي مو نيست

خدا خدا چه ثمر اي موذنا كه امشو / خدا خداي شمايه خدا خداي مونيست

نمود خونمو پامال و خون بهامه نداد / زدم چو بر دمنش دست گفت پاي مو نيست

بريز خونومه با دست نازنين خودت/ چرا كه بيتر از اي هيچي خونبهاي مو نيست

بهار! اگر شوي صد بار بميرم از غم دوست / به جرم عشق و محبت هنوز جزاي مو نيست

هنوز سینه ی سرو آزاد چون میهن خون است...

هنوز صداي سرو آزاد به گوش ميرسد :

اي ميهن در اينجا سينه ي من چو تو زخمي ست...

مشکاتیان کجا مرده است ؟

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت19:42توسط مه دي |

بارها خواسم چیزی بنویسم اونطور که دوست دارم از فلسفه ، ادبیات ،هنر ، پست مدرنیزم ، شوئنبرگ ، هرمنوتیک تاریخ و ... و... اما شرایط " گلاموغانزدشمونسته" ی  کشور اعصاب که نه روح انسان رو " ریدالونگافی" میکنه . همه چیز معلومه برای اون جناح و همه چیز معلومه برای این جناح  فقط تفاوت در داشتن قدرت بیشتره مث جنگل ،اما بدتر . ملت سرگردان به دنبال یک نغمه ی  غریب از سازی ناکوک به دنبال آن گروه یا آن جناح . همه پریشانی و گیجی و سردرگمی اعماق ذهنشونو یا فراموش میکنن یا با حمایت از یکی و رد دیگری روش سرپوش غفلت میذارن . همه جا ترس و وحشت و پلیس و اغتشاش و سرکوب و اعتراف و تجاوز و محاکمه و دادگاه و اعتراض و سبز و سرخ و دانشجوی سیاسی و کمیته انضباطی و بازخوانی تاریخ و دویدن به سوی آرمانشهر و انتظار منجی و دیکتاتوری و دموکراسی  و راهپیمایی و الله اکبر و آمریکا و روسیه و رفتن از ایران و  روحانی واقعی و مزدور و روشنفکر خودفروخته و پژوهشگر خودخریده و شعار انحرافی و مردم در صحنه و گروه فریب خورده و .... وای وای  من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام ...

شعر: معینی کرمانشاهی

در بندها بس بنديان, انسان به انسان ديده ام
از حُكمبر تا حكمران, حيوان به حيوان ديده ام

در مكر او در فكر اين, در شُكر او در ذكر اين
از حاجيان تا ناجيان, شيطان به شيطان ديده ام

ديدى اگر بى خانمان, از هر تبارى صد جوان
من پيرهاى ناتوان دربان به دربان ديده ام

اى روزگار دلشكن, هر دم مرا سنگى مزن
من سنگها در لقمه نان, دندان به دندان ديده ام

از خود رجز خوانى مكن, تصوير گردانى مكن
من گردن گردنكشان, رسمان به رسمان ديده ام

شرح ستم بس خوانده ام, آتش به آتش مانده ام
من اشك چشم كودكان, دامان به دامان ديده ام

از اين كله تا آن كله فرقى ندارد شيخ و شه
من پاسدار و پاسبان ايران به ايران ديده ام

ماتم چه گويم زين وطن كز برگ برگ اين چمن
من خون چشم شاعران ديوان به ديوان ديده ام

چكش به فرق من مزن اى صبر فولادين من
من ضربت پتك زمان, سندان به سندان ديده ام

 

 

 

تفاوت ميان وطن و  جهان مانند تفاوت ميان دوست داشتن مادر و ساير انسانهاست . هر دو عزيزند ولي مادر ...

به قول شاعر آزاديخواه :

خاکم به سر

ز غصه

به سر خاک اگر کنم

خاک وطن که رفت

چه خاکی چه خاکی به سر کنم؟

افسوس کلاه نیست وطن

که گر از سرم برداشتند

فکر کلاهی دگر کنم

 

چه حسي ست جهاني ديوانه و مادري سرطاني داشتن ...

 

اگر بدانیم که دردها به دلیلی مشخص پدید آمده اند و میشد که پدید نیایند اگر پندار تمامیت را رد کنیم اگر نپذیریم که تکه ها چون کنار هم چیده میشوند امری به سامان می آفرینند حافظه تاریخی خود را از دست نخواهیم داد و خاطرات ظلمت را حفظ خواهیم کرد . ( از كتاب خاطرات ظلمت بخش آدورنو ص ۲۵۲)

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت12:19توسط مه دي |

گویند مخور باده به شعبان نه رواست

نه نیز رجب که آن مه خاص خداست

شعبان و رجب مه خدایست و رسول

ما به رمضان خوریم که آن خاصه ماست

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت18:45توسط مه دي |