تبليغاتX
مهتاب
داستان مترسک

 

آه ای غراب های غنوده بر قامت سیاه درختان سوخته !

پر بگشایید و بر شانه ی چوبی این مترسک خلقان پوش در پشت سراب ها بنشینید

این مترسک شوم نگاهبان مزرعه ی هیچی ست

رحمی کنید بر تنهایی پوچ این مترسک به پاس حرمت هیچ...

این مترسک با خنده ی مبهمی که حتی پوچ هم نیست ،

روزگاری نگاهبان نیمه پردیسی سبز بود

و طعم ترش ذکر را

با تسبیح شامقصود انگور در دهان دخترک ها ضمانت میکرد

-        و آن روزگار نیز دیگرگونه عبثی بود ، اما  شاید  فرحبخش –

واینک

در این آفتاب سوزان و در این هاله ی داغ

مترسک گاه خیره به کژدمی ست که در کمین ملخی مانده

یا گاه ماری را مینگرد که تخم بلدرچینی را در دهان جای میدهد

آه اگر مترسک قدمی برمیداشت یا نعره ای میزد...

واینک

در لحظه ی سکوت گنگ غروب ای غراب ها

بنشینید بر شانه اش و خاطرات گذشته را نشخوار کنید

که هر آواز قار قار گاه گاهتان پوزخندواره ای باشد تلخ

بر هستی پوچ مترسک

که شاید یک دم سکوت صحرا را تلنگر زند

و قهقهه ای دیوانه وار را ماند که در ذهن شاعری مرده میپیچد

تا خاطره ی نامعلومی را چونان تصویری شطرنجی نقش زند

این مترسک ستون های تخت جمشید را ماند

-        چراکه هر دو میراث تاریخ اند –

که برافراشته نشدند جز برای اینکه عصای آسمان پیر باشند که از تکرار بیهودگیها خسته است و دست بر سرستون بنهاده و چرتی پریشان میزند

و شاید هیچگاه با شکوهتر – و ابلهانه تر – از این نبوده اند که :

جوانکی با کلیدی بر آنها لحظه ی عبث دیگری را بتراشد به نشانه ی آنکه :

"آی ... من هم اینجا بوده ام !

من هم در تاریخ می مانم !

آی... با شمایم ای آمدگان در تاریخ آینده !

من ... منم !

من ... هویت دارم !"

آه ... ای مترسک ،ای دل من، ای پرچمپاره ی تنهایی کویر ...

شب ... در این برهوت ظلمانی

که بر آسمان سیاه ، خفاشی چهره ی ماه را میخراشد

و غرابها به ناکجا رفته اند

و فحشواره صدای بوفی از دل تاریکی می آید

مترسک همچنان – چونان روز – استاده و میشنود

اما ...

اما دل مترسک با اینها نیست

هر نبض مترسک با ضجه ی جیرجیرکها میزند

چرا که از زبان پوسته ی میان تهی یک دختر-اسمی که خود دختر بر خود گذاشته بود و مترسک عاشق چشمانش شده بود- شنیده است  که :

جیرجیرکها در لحظه ی بیمعنای مرگ است که آواز میخوانند .

و پژواک آوازی از یاد رفته را در ذهن مترسک به یاد می آورد که در گورستانها میخوانند-و فرحبخش نوایی ست یاد مرگ برای مترسک-.

مترسک روز و شب پلک نمیزند

دو چشمش دو سوراخ نامتقارن است که بر یک قوطی زنگ زده در آورده اند

مترسک روز و شب گوش میکند

گوشش زیر تکه پارچه ای که گویی کلاهی ست و زیر آن یک دسته جارو که انگار موی ژولیده ایست ، پنهان است

مترسک نمیبیند و نمیشنود

بل نگاه میکند و گوش میسپارد- و همین است شاید درد مترسک-

مترسک به ناگزیر خنده ای  تلخ را که بر لبانش – بر همان قوطی زنگ زده – با دشنه ای کند ، درآورده اند را تکرار و تکرار  و تکرار و تکرار میکند .

مگر جزاین است که هر آنچه دیده ، بیمعنا بوده است  و تلخ؟

آه ای غراب های غنوده بر قامت سیاه درختان سوخته !

پر بگشایید و بر شانه ی چوبی این مترسک خلقان پوش در پشت سراب ها بنشینید

این مترسک شوم نگاهبان مزرعه ی هیچی ست

رحمی کنید بر تنهایی پوچ این مترسک به پاس حرمت هیچ...

    

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت15:34توسط مه دي |

استاد پرویز مشکاتیان ...

سخنی برای گفتن ندارم . پس از مدتها چشمانم خیس شد و احساس اندوهی غریب باز ...

هنوز هم میشود بیداد در دستگاه همایون را شنید...

هنوز و هرروز میتوان مثل برگ خشک خزانی فاصله ی میان دو نیستی را در پوچی رقصید...

هنوز باید جستجو کرد و در اندوه نیافتن و نرسیدن ماند ...

هنوز نواي خسته ي محلي تمنايش شنيده ميشود :

يقين درم اثر امشو به هاي هاي مو نيست/ كه يار مسته و گوشش به گريه هاي مو نيست

خدا خدا چه ثمر اي موذنا كه امشو / خدا خداي شمايه خدا خداي مونيست

نمود خونمو پامال و خون بهامه نداد / زدم چو بر دمنش دست گفت پاي مو نيست

بريز خونومه با دست نازنين خودت/ چرا كه بيتر از اي هيچي خونبهاي مو نيست

بهار! اگر شوي صد بار بميرم از غم دوست / به جرم عشق و محبت هنوز جزاي مو نيست

هنوز سینه ی سرو آزاد چون میهن خون است...

هنوز صداي سرو آزاد به گوش ميرسد :

اي ميهن در اينجا سينه ي من چو تو زخمي ست...

مشکاتیان کجا مرده است ؟

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت19:42توسط مه دي |

بارها خواسم چیزی بنویسم اونطور که دوست دارم از فلسفه ، ادبیات ،هنر ، پست مدرنیزم ، شوئنبرگ ، هرمنوتیک تاریخ و ... و... اما شرایط " گلاموغانزدشمونسته" ی  کشور اعصاب که نه روح انسان رو " ریدالونگافی" میکنه . همه چیز معلومه برای اون جناح و همه چیز معلومه برای این جناح  فقط تفاوت در داشتن قدرت بیشتره مث جنگل ،اما بدتر . ملت سرگردان به دنبال یک نغمه ی  غریب از سازی ناکوک به دنبال آن گروه یا آن جناح . همه پریشانی و گیجی و سردرگمی اعماق ذهنشونو یا فراموش میکنن یا با حمایت از یکی و رد دیگری روش سرپوش غفلت میذارن . همه جا ترس و وحشت و پلیس و اغتشاش و سرکوب و اعتراف و تجاوز و محاکمه و دادگاه و اعتراض و سبز و سرخ و دانشجوی سیاسی و کمیته انضباطی و بازخوانی تاریخ و دویدن به سوی آرمانشهر و انتظار منجی و دیکتاتوری و دموکراسی  و راهپیمایی و الله اکبر و آمریکا و روسیه و رفتن از ایران و  روحانی واقعی و مزدور و روشنفکر خودفروخته و پژوهشگر خودخریده و شعار انحرافی و مردم در صحنه و گروه فریب خورده و .... وای وای  من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام ...

شعر: معینی کرمانشاهی

در بندها بس بنديان, انسان به انسان ديده ام
از حُكمبر تا حكمران, حيوان به حيوان ديده ام

در مكر او در فكر اين, در شُكر او در ذكر اين
از حاجيان تا ناجيان, شيطان به شيطان ديده ام

ديدى اگر بى خانمان, از هر تبارى صد جوان
من پيرهاى ناتوان دربان به دربان ديده ام

اى روزگار دلشكن, هر دم مرا سنگى مزن
من سنگها در لقمه نان, دندان به دندان ديده ام

از خود رجز خوانى مكن, تصوير گردانى مكن
من گردن گردنكشان, رسمان به رسمان ديده ام

شرح ستم بس خوانده ام, آتش به آتش مانده ام
من اشك چشم كودكان, دامان به دامان ديده ام

از اين كله تا آن كله فرقى ندارد شيخ و شه
من پاسدار و پاسبان ايران به ايران ديده ام

ماتم چه گويم زين وطن كز برگ برگ اين چمن
من خون چشم شاعران ديوان به ديوان ديده ام

چكش به فرق من مزن اى صبر فولادين من
من ضربت پتك زمان, سندان به سندان ديده ام

 

 

 

تفاوت ميان وطن و  جهان مانند تفاوت ميان دوست داشتن مادر و ساير انسانهاست . هر دو عزيزند ولي مادر ...

به قول شاعر آزاديخواه :

خاکم به سر

ز غصه

به سر خاک اگر کنم

خاک وطن که رفت

چه خاکی چه خاکی به سر کنم؟

افسوس کلاه نیست وطن

که گر از سرم برداشتند

فکر کلاهی دگر کنم

 

چه حسي ست جهاني ديوانه و مادري سرطاني داشتن ...

 

اگر بدانیم که دردها به دلیلی مشخص پدید آمده اند و میشد که پدید نیایند اگر پندار تمامیت را رد کنیم اگر نپذیریم که تکه ها چون کنار هم چیده میشوند امری به سامان می آفرینند حافظه تاریخی خود را از دست نخواهیم داد و خاطرات ظلمت را حفظ خواهیم کرد . ( از كتاب خاطرات ظلمت بخش آدورنو ص ۲۵۲)

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت12:19توسط مه دي |

گویند مخور باده به شعبان نه رواست

نه نیز رجب که آن مه خاص خداست

شعبان و رجب مه خدایست و رسول

ما به رمضان خوریم که آن خاصه ماست

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت18:45توسط مه دي |
تو این مملکت فقط میشه خوب مرد لحظه به لحظه , نفس به نفس

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت0:3توسط مه دي |
از هرمنوتیک متن تا هستی شناسی و مرگ خدایان

شاه تب در شهر خود خدايي به نام توت (theuth) را پذيرفت كه اعداد ، هندسه ، نجوم ، قمار و حروف الفبا را اختراع كرده بود . وقتي از او درباره ي قدرت و امكانات اين اختراع آخرش پرسيدند ، توت اعلام كرد كه دانستن الفبا ميتواند مصريان را داناتر و در به ياد سپردن چيزها تواناتر كند . شاه پاسخ داد : نه ، با اين اخراع روح آدميان بيشتر به جانب فراموشكاري كشيده ميشود ، چرا كه به عوض تكيه به نيروي يادآوري ذهني خود ، به علامت هاي بيروني اعتماد ميكنند... بايد گفت اين اختراع واقعيت را به همراه نمي آورد ، بل چيزي شبيه آن را مي آورد ، نه خرد ، بل ظاهر آن را با خود دارد . ( افلاطون، فايدروس/ هرمنوتيك مدرن ترجمه احمدي ومهاجر و نبوي ص 257)

بسياري معتقدند كه در گفتار، فهم به صورت يكتا صورت مي پذيرد و مخاطب ميتواند به نيت گوينده و معناي سخن او پي ببرد . هرچند اين مسئله قابل نقد است ، اما در مورد نوشتار بديهي به نظر ميرسد كه چنين نيست . در نوشتار ، فهم منوط به علائمي به نام الفبا ميشود و بين ارتباط مستقيم گوينده و شنونده متن قرار ميگيرد كه ممكن است مخاطب آن درهر  زمان يا مكان ديگري باشد . به طور كلي دو دليل ناخودآگاه مؤلف و اقتدار زبان، دلايلي بر اين موضوع هستند كه فهم نوشتار يكتا نيست ( نگ كنيد به حقيقت و زيبايي ، بابك احمدي ، ص 133) . مراد از اقتدار زبان همان بينامتنيت (intertextuality) ‌است كه ژوليا كريستوا آن را مطرح كرده است و به طور كلي نقش جبرهاي همه ي آنچه كه بر زبان تاثير ميگذارند را بيان ميكند .

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت1:43توسط مه دي |
به یاد ابر رند همه آفاق... خیام

مهـتاب  بــه  نـور  دامـن  شـب  بـشکافت

می نوش دمی خوش تر از این نتوان یافت

خوش  بــاش و  بـیندیش  که مـهتاب  بسی

اندر سر خاک یک  به  یک خـواهد  تافت

نوشته زیر بخشی از تحقیقی مختصر است که خیلی پیشترها نوشته بودم و در وبلاگ دیگری گذاشته بودم . اون زمانا که حس مطالعه و تحقیق داشتم... حیفم آمد اینجا که دلنوشته هایم را مینویسم ،  نباشد ... حتی حوصله ی اصلاح و تکمیلش رو هم  نداشتم... به یاد ابر رند همه آفاق ... خیام بزرگ

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت21:0توسط مه دي |
بشنو از نی ...

 همچو چنگ ار به كنارى ندهى كام دلم

از لب خويش چو نى يك نفسى بنوازم

شاید توصیف موسیقی به یک معنا کاری عبث باشد چرا که  برخی موسیقی ها چنان انسان را به وجد می آورند که به راستی توصیفی جز نقل قول هاینریش هاینه ( آنجا که کلام باز می ماند موسیقی آغاز میشود ) چیزی برای گفتن ندارد .

بعد از صدای ساز خدوندگار نی - استاد حسن کسایی -  زیباترین صدایی که از ساز نی شنیده ام ساز استاد حسن کیانی نژاد است .

از طریق لینک های زیر میتوانید قسمت اول آلبوم فوق العاده زیبای " سوز و گداز"  این استاد گرانقدر را دانلود کنید . خصوصا قطعات اول و دوم که در اصفهان اجرا شده اند سرشار از احساس و تکنیک و نوآوری هستند . در این آلبوم مدلاسیون ها ( مرکب نوازی ها) ی فوق العاده ای استاد انجام داده اند  و قطعاتی در اصفهان  و شور و شوشتری و ماهور اجرا شده اند .

شاید اگر مجالی بود و مورد استقبال هنردوستان قرار گرفت قسمت دوم  اثر را که به همان  اندازه زیبا ست   و  شامل قطعاتی در چهارگاه و ...  میشود را نیز برای دانلود قرار دادم . 

با سپاس فراوان از استاد حسن کیانی نزاد که اجازه این کار را به ما دادند .  

تنبک : احمد مستنبط

http://www.4shared.com/file/119118226/71f5303d/01_-_Track__1.html

 http://www.4shared.com/file/119118403/3724da82/02_-_Track__2.html

 http://www.4shared.com/file/119118579/9972cf6c/03_-_Track__3.html

 http://www.4shared.com/file/119119006/f8fbe1b4/04_-_Track__4.html

 http://www.4shared.com/file/119119322/cfe6f976/05_-_Track__5.html

نی حدیث راه پر خون می کند/ قصه های عشق مجنون می کند

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت17:5توسط مه دي |
شاید وقتی دیگر
(شعرکی از خودم)

سر از سوراخی به در می آری

                                       و در سوراخی دیگر میروی

برخود می پیچی و باز

                                  در سوراخی دیگر می روی و باز

بر خود می پیچی و باز

                                  در سوراخی دیگر می روی و باز ...

و آنقدر این تکرار را تکرار می کنی

تا چون گره ای کور در آغوش گیری آنکه این تکرار را همچو تو تکرار کرده است ...

اما ... اما

             افسوس ..

                              ای بند کفشم !

من خسته ام از رفتن

و صد افسوس...

 نه پایی ست  نه راهی  نه گرمای نگاهی.

بر خود مپیچ و مپیچ

و سر از آشیان خود به در میار

 نه پایی ست  نه راهی  نه گرمای نگاهی.

( از آثار نقاشی رنه مگریت )

................................

تا امروز شاید به هیچ نقاشی به اندازه رنه مگریت علاقه  پیدا نکرده باشم . برای  درک جنبه هایی  از آثار مگریت کتاب "این یک چپق نیست "فوکو ترجمه" مانی حقیقی"را پیشنهاد میکنم  که نام یکی از آثار معروف رنه نیز هست . رنه درباره آثارش گفته است :

«نقاشی های من تصاويرمرئی هستند که هيچ چيزی را پنهان نمی کنند. آن ها به
نظر اسرارآميز می رسند. وقتی کسی آثار مرا می بيند يک سئوال ساده می پرسد:
معنی اين چيست؟ آنها هيچ معنايی ندارد زيرا رمزالودگی هم فارغ از معناست.
غيرقابل درک است.»

یکی از معروفترین آثار این نقاش سورئالیست " پسر انسان" است . تفسیر ها و تاویل های بسیاری از این نقاشی کرده اند ( و بی شک همه درست هستند !) . اما نکته مهم به گمان من قابلیت بالای تاویل پذیری آثار این هنرمند است و  بینش های عمیق فلسفی که آثار وی در ذهن مخاطب می رویانند   . یکی از برداشت هایی که از این اثر کرده اند ( و من میپسندم)  چنین است : هرگاه به چیزی در جهان نگاه کنید باعث میشود که چیز دیگری را در جهان نبینید ... چشم آن مرد چرا میخواهد از کنار سیب مخاطب را تماشا کند ؟ آن دیوار کوتاه چیست؟  چرا مگریت این اثر را پرتره شخصی خود دانسته است ؟ چرا آسمان  اثر ابری ست ؟ چه ارتباطی میان سیب و "پسر انسان " است ؟ چرا سیب معلق در هواست ؟ آیا این صورت پوشیده ربطی به خودکشی مادر مگریت دارد ؟ ...

یکی از غم انگیز ترین تراژدیها  برای بشر همین است که رمزآلودگی هم فاقد معنا باشد .  دنیای آثار مگریت بسیار وسیع و عجیب است و نوشتن درباره آثار او بیحاصل  . هنگامیکه وی زیر یک تصویر ساده ی یک پیپ مینویسد " این یک پیپ نیست " چگونه میتوان انقدر راحت به آثار او معنا داد ؟ آیا وی به راستی در پی کشف ارتباط میان واژه ها و خود آبژه ها ست ؟ اگر واژه ها همانند نظر دوسوسور تمثیلی باشند از چیز ها نه حقیقتی برآمده از دل آنها یا نام آواها پس حداقل بخش بزرگی از زبان تمثیل است پس آیا  میتوان جای واژه ها را عوض کرد ؟ آیا زبان نماد و سمبل چیزهاست ؟ آیا  بر مبنای نظریات فوکو زبان در هر دوره ی تاریخی بر مبنای صورت بندی ها و قالب هایی که مثلا قدرت و دانش  بر آن تحمیل میکنند معنا نمی یابد ؟  ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت3:40توسط مه دي |
پریشانگویی
آن که راه تو را می سپرد به دوزخ میرسد

چه خوش ! می خواهم راه دوزخم را

با گزین گویه ها فرش کنم . ( از اشعار نیچه)

نمایش نامه ای کمدی خوندم از تیری مونیه به نام عیش و نیستی ( منتقد و نمایشنانه نویس فرانسوی که هجویه های سیاسی و آثار تحقیقی فراوانی دارد . ژاندارک و همراهانش از آثار معروف اوست) . اصلا مایل نیستم داستان رو تعریف کنم . فقط چند جمله از نمایشنامه رو عینا نقل میکنم :

چون دنیا هیچ معنی ندارد ادبیات هم نمیتواند بر دنیا دلالت کند مگر اینکه بی معنایی همه چیز را ملتزم بشود . راز جهان این است که جهان رازی ندارد . حتی پوچ هم نیست . این احساس پوچی یعنی دلمان میخواهد که دنیا معنی داشته باشد !. پوچی پوچ است . هر کاری شبیه کارهای دیگر است و هر دقیقه ای شبیه دقایق دیگر و هر آدمی شبیه آدمهای دیگر !

به مانند جمله ی آبی متن فوق چندی پیش به این نتیجه رسیدم که برخی انسان های خداباور آرزو میکنند تا کاش خدایی نبود تا به گندروزگار خود ادامه دهند و بسیاری از خداناباوران ته دل امید دارند که کاش خدایی باشد کاش کاش کاش ...

یکی از ایرادهایی که اغلب نزدیکان و یا دوستان و حتی کسانیکه آشنایی سطحی باهم داریم به من میگیرند این است که درگیر ایسم ها و اسم ها و مفاهیم(!) میشوی . البته درست میگویند . اما به گمان خودم  باید درگیر مکاتب و اندیشه ها شد و راه خود را پیدا کرد نه اینکه درگیر نشوی و بزوار به راه خود ادامه دهی . گاهی فکر میکنم انسانی را می مانم که میگردد تا ببیند دنبال چه میگردد! میدونم هزار سال دیگر هم باز میرسم به همان کوهی که فرهاد آنجاست:

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه / هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد

باز از عشق گفتم ؟ راستی چه ارتباطی بین عشق و ازدواج هست ؟ چندی پیش جمله ای خوندم از یکی شاعران بزرگ معاصر که متاسفانه در جوامع عقب افتاده ای مثل کره ی زمین و خصوصا ایران حقیقتی ست تلخ :

عشق سوء تفاهمی ست که با ازدواج برطرف میشود

اما یکی از دوستان عزیزم جمله ای گفت از یکی از داستان نویسان معاصر که تا حدود زیادی آرامم کرد :

آنقدر دوستت دارم که نمیخواهم با هم ازدواج کنیم

وای.... زندگی خیلی خیلی پیچیده س .

خوش دارم همچو نیچه سرخوشانه بانگ برآرم که :

"تنها این دو تو را از جمله ی رنج ها می رهاند :

مرگ زود هنگام

یا عشق طولانی "( از اشعار نیچه)

و به قول شاملو عشق خواهر مرگ است . برای اینکه از خودم هم چیزی گفته باشم با اجازه از محضر نیچه :

" ممکن است این دو نیز تو را از رنج برهانند:

عشق زودهنگام

یا مرگ طولانی"

 و به قول شاملو : " من مرگ را زیسته ام " . ( میبینید  چقد سوهان روح میشه وقتی کسی روی چیزی یا کسی حتی مثل شاملو مصر میشه!! )

به سبب احترام به آنانی که میگویند زیاد نقل قول نکن از بخشهایی از  چرندیاتم درباره گاندی و ریکور در این پست صرف نظر میکنم هرچند در این نیمه های شب حسش هم نیست !! چه بزرگ منشانه !!

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت1:44توسط مه دي |
افق سبز

جنگل سبزمان آتش گرفت و سوخت سوخت

                                                          ديگر از سبز مي ترسيم

كفن بر تن كنيد ياران ، ليك مبريد از ياد

                                                           ديگر از سفيد مي ترسيم

از خون دل جوانان وطن لاله دميده

                                                           ديگر از سرخ مي ترسيم

از سبز و سفيد و سرخ مي ترسيم

                                                        دردا و حسرتا كه از پرچممان مي ترسيم !

خدارا ... بگذاريد عذادار وطن خويش شويم

                                                            از سياه مي ترسيم

   جرم جنگل سوخته مگر چيست كه سياه است ؟

 *

باشد كه از دل اين سياهي ، خورشيد ها برآيند

                                                      و اشك هاي نريخته مان را

                                                                                  هزاران قوس قزح بپوشانند

 و شمايان هنوز ديوانه وار بر زمين خشك استاده و با دشنه اي زنگار بسته

                                                                          به گمان خود آسمان را مثله كنيد

  آن روز هر رنگ بر وقاحت شما تف مي اندازد

                                                        چرا كه تمام هستي رنگ دارد

 آن روز تارترين رنگ هم ننگ دارد كه بر نام شما بنشيند

 آن روز بي رنگ خواهيد ماند

                                          چون نيستي .

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت11:45توسط مه دي |

دولت و لشکر و کشور همه رفت / چتر و  طبل و جرس و کوس نماند

از  ترقی  و  ز  آزادی   ملک        /  خاطری نیست که مایوس نماند

*

قبلا هم گفتم تمام تاریخ تکراری و بیهوده است

*

چه کج رفتاری ای چرخ / چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ

 نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

*

انتخابات در ایران گامی ست در جهت دماگوژی و عوامفریبی نه دموکراسی

*

رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت برده اند/ خار ما خوردیم و ایشان گل به دست آورده اند

*

به خاطر تشبیه نادرستم از فاشیسم عذرخواهی میکنم ( پایان این جمله نیازی به "علامت تعجب" نمیبینم)

*

خدایا منو ببخش اگه از پرچم ایران یا سرود های میهنی بدم اومده .

"از خون جوانان وطن لاله دمیده " و تصنیف زیبای " وطن من " مرحوم بسطامی از صبح شده شراب من . چه مستی ابلهانه ای ....

امروز همی گویم با محنت بسیار / دردا و دریغا وطن من وطن من

*

حس نوشتن نیست . حتی حس نفس کشیدن هم دیگر نیست .

*

فعلا بدرود

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت19:34توسط مه دي |

واي واي واي ...

 اينجا كدام جغرافيا و كدام تاريخ است ؟

*

 داشتم بر ميگشتم خونه . چهارراه آزادشهر بودم . واي ...

صداي جيغ و ناله ي دختري كه "از انسان به دورهاي

موتورسوار نظامي" با باتوم برقي زده بودندش ...

 همين الان هم صداي ضجه مادرش تو گوشمه :

 بچه مو زدن ... واي ...

*

 اينجا باز همه ي تاريخ و همه ي جغرافياست. هيچ گاه جز اين نبوده است...

*

     باشد! باشد! من هراسم نيست ،

 چون سرانجام پر از نكبت هر تيره رواني را

كه جنايت را چون مذهب حق موعظه فرمايد مي دانم چيست

خوب مي دانم چيست.

 (احمد شاملو)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت0:16توسط مه دي |
اندر احوالات انتخابات ( نیمه پریشان گویی سیاسی - ادبی!!)

گفتیم قلم شده است آزاد / ایران خراب گشته آباد

 مشروطه،  قوی نموده بنیاد/ بس مدرسه ها شده است ایجاد

افسوس که شیشه مان به سنگ است

 این قافله تا به حشر لنگ است

(نسیم شمال)

این روزها بیشتر وقتم در مناظره ها و جلسه های انتخاباتی در ستادها و سالن های دانشگاه میگذره . علیرغم  اینکه در فاشیستی گری و عوام فریبی جناح اقتدارگرا شکی ندارم و  نیاز به افراد اصلاح طلب را شرط اولیه و لازم بهبود نسبی شرایط فرهنگی و اقتصادی کشور میدانم  و  به قول شاعر همشهری - بهار-  اعتقاد دارم  که

جز فرقه ی مصلح نکند دفع مفاسد / ...

(توضیح : علیرغم تفاوتی که بین  مفهوم  واژه ها  در دوره های مختلف هست (مثلا اصلاح طلبی)میدانید که زبان شعر و داستان و متون کهن را امروزی میکنیم و معنای زمانه خود را از آن میگیریم چرا که رسیدن به معنا در همان دوره ی  تاریخی کاری دشوار و شاید غیر ممکن است به همین خاطر اشاره به بعضی از اشعار مشروطه میکنم اما معنای واضح امروزی را مد نظر دارم)

اما مسئله چیز دیگریست که آزارم میدهد. و آن فاصله ی  شدید میان گروه هایی ست که  هریک خود را سفید و دیگری را سیاه میداند و روز به روز بر این شدت رنگ ها افزوده میشود . و این موضوع در مواقع انتخابات بیشتر و بیشتر میشود  شاید از آنجا که هواداران کاندیداهای بی رسانه،  فرصت را به درستی مغتنم میشمارند و طرفداران جناح حاکم که کار خود را حفظ بنیان دین  و آرمانهای مذهبی میداند و عمل خود را رساندن حکومت به دست منجی میدانند تحمل هیچ مانعی را ندارند . از آن است که حتی از بروز خشونت ابایی ندارند و به قول برخی از نظریه پردازانشان خشونت را قربت الی الله مجاز و ضروری میدانند . به گمانم از جناح مخالف اقتدارگرا چندان گلایه ای نیست چرا که در مقابل چنان دگماتیست هایی هرگونه مخالفتی محکوم به غلط زیادی کردن است ! بسیاری از خشونت های امروزه ی کشور ما شاید اینگونه باشد . به هر حال رسیدن به آزادی بهایی گزاف دارد . به قول فرخی یزدی :

آزادی اگز می طلبی غرقه به خون باش/ این گلبن نوخاسته بی خار و خسی نیست

نیک سخن مهندس سحابی را در دانشگاه به یاد دارم که گفت برای رسیدن به کمال و دموکراسی و جامعه ی دلخواه  باید مردم و گروه ها به مانند آش که تمام اجزایش علیرغم متفاوت بودن یکپارچه میشوند ( بر خلاف سالاد که اینگونه نیست)  همدل شوند ( نقل به مضمون و در قالب کلمات  و برداشت خودم). اما هرچه بیشتر زمان میگذرد احساس میکنم جامعه ی ما بیشتر در حال دوقطبی شدنی مضر است . البته  مخالف دو قطبی یا چند قطبی شدن نیستم  بلکه عدم تحمل مخالف و نشنیدن سخن او و حل نشدن ریشه های اصلی بحث هایی که حل شدنی هم نیست (!!) شرایط ایران را بسیار پیچیده میکند. لذا به گمان من رای دادن و حتی انتخاب یکی از دو کاندیدای اصلاح ظلب  اگرچه گامی است در جهت دموکراسی اما جز در تنگنا قرار دادن جناح اقتدارگرا تا  دوره ی بعد،  به ناچار  گامی در جهت حل این  دوگانگی شدید نمیتواند بردارد . اما باز هم چاره ای نیست و این اولین باری ست که احساس میکنم رای اکثریت خاموش دارای اهمیتی فراوان است. با این توصیف شعر اشرف الدین گیلانی که در اول ذکر شد قابل درک است : این قافله تا به حشر لنگ است... یعنی تاریخ نیز بارها گواهی بر پیشرفت به سمت آزادی و دموکراسی  میدهد که متاسفانه هر بار  دیری نپاییده است .

 شاید همین است که شاعران و اندیشمندان  در دوره های مشابه تاریخی در برابر این موضوع یعنی رسیدن به آزادی به زانو در آمده اند .

یک دم دل ما غمزدگان شاد نشد / ویرانه ی ما از ستم آزاد نشد

دادند بس به  راه آزادی جان /ا ما چه نتیجه ملت آزاد نشد

 (فرخی)

به راستی که شعر بهار( که در ادامه می آید) قابل درک است و نیاز به موجودی خداگون برای حل این مشکلات احساس میشود .

اما همانطور که میدانید عموما  هنر و خصوصا شعر ضد آن چیزیست که میگوید یعنی با لحنی کنایه آمیز و اعتراض گونه سخن میگوید نه اینکه آن موضوع را تایید کرده باشد( بعنوان یک نمونه دوستی اعتراض میکرد که چرا در همین شعر "سیگار تلخ " خودم زندگی را مضحک و تاریخ و عشق را فلان... اما آنقدر درک این دوست پایین بود که نمیدانست این سخن حالتی اعتراض آمیز دارد و از دل خوش بر نمی آید. امیدوارم حمل بر خودستایی نشود. یا مثلا وقتی نامجو میخواند : آفت عشق وصل یا بوسه است ... به گمان من یک درد را بیان میکند نه تایید  منفعلانه ی یک واقعیت را  )  . شعر بهار را هم با همین نگاه بخوانید ( یعنی بیان دردآلود یک واقعیت به قصد تغییر احتمالی نه تایید آنچه به ظاهر میگوید )  :

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست/ کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست/ کار ایران با خداست

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست/ مملکت رفته ز دست

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست/ کار ایران با خداست

 

البته لازم به یادآوری نیست که همه آنچه گفتم فقط نظر شخصی من است .

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت1:25توسط مه دي |
بود خويشي ميان ارغنون و سينه ي عاشق / از آن بر دل نشيند ناله اي كز تار برخيزد

نواليس : براي درك موسيقي بايد جانت اثيري شود

چه طور ميشه در باره ي كسي كه در بسياري از لحظات خلوت شبهاي تار با آدم بوده  حرف زد ؟

 اول خرداد زاد روز تولد  كسي است كه براي من بي نظيرترين نوازنده دنياست .  يكي از آرزوهام بوسيدن دست اين استاده . خصوصا زمانيكه كه استاد شجريان دست ايشون رو بوسيد هوسم چند برابر شد .

كسي كه براي نواي تارش هيچ صفتي نميارم چون زيباترين واژه ها حتي  حقير تر از عظمت صداي  يك زخمه ي  ساز و دل ايشان است . كسي كه نواي تارش به مرز جنونم ميكشه . استاد ... نه استاد واژه ي حقيريست براي او . اسمش كافيست...

جليل شهناز

هيچي ندارم درباره ي ايشان بگم . جز اينكه زندگي برايم بدون ساز شهناز ... حتي قابل تصور نيست . شهناز براي من ترجمان ... نه ...خود معناي اين شعر حافظ است كه

مظرب عشق عجب ساز و نوايي دارد / نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد

شعر بسيار زيباييست از استاد منوچهر سلطاني كه استاد حسن كسايي (خداوندگار ني و شايد تنها كسيكه هم مقام استاد شهناز است ) در مراسم بزرگداشت ايشان خواندند . كه نشان ميدهد اساتيد موسيقي نيز خود شيفته و واله استاد شهنازند . تقديم به دوستداران هنر :

استاد اجل جليل شهناز / اي نام تو در هنر سرآغاز

در پاي تو خلق پايكوبان/ گرد تو فرشتگان به پرواز

مهر تو و قلب ما هماهنگ/ تار تو و روح ما هماواز

هر ناله ي دلنشين تارت/ با خاطر خسته است دمساز

چون موم بود مطيع و  تسليم/ در دست تو تار نغمه پرداز

در تار تو سر عشق پنهان/ هر پرده ي تار محرم راز

تار تو كه هست تار يحيي/ چشم سيه است و سرمه ي ناز

*

جاويد خواهد بود نام  جليل شهناز... اين درياي بي پايان عشق و  موسيقي

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت0:11توسط مه دي |
...  حتی دکارت همان لحظه که گفت : من هستم

دیگر نبود

از هگل باید پرسید

چیزی که  هست چرا نیست ؟

و مارکس

که از هرم او یک اهرم ساخت

اصل چهار ، زوال کهنه پیدایش نو

هی... هیهات

زوال یک ملت به خاطر اصول دیالکتیک

و کیرکه گور که می گوید :

وقت تولدم ز وضع شگفت جهان

چندان گریستم که اکنون

از خنده روده بر شده ام.

آه... این بافندگان فکر همه از یک قماش و کرباسند

وقتی که عقلشان بر گره کور می خورد

می گویند : دل هم برای خود دلائلی دارد

آقای پاسکال دمت گرم

اما... دیگر بشر نی متفکر نیست

 

دور افکنید منطق بیهوده را

منطق ، استقرا، علیت و تجربه

این ها کلید درک جهان نیستند

 

شعر است منظق پاک جهان ما

باید چو موج رقص کنان تا کرانه راند

باید که باده را در کام بهت فضا ریخت

و جام را شکست.

باید که بندبند حلقه ی زنجیر را گسست

باید که باید ها را به دور ریخت

بر من جنون متبرک باد

.

.

.

آنچه خواندید بخشی از کتاب  " شمشیر معشوقه ی قلم " نصرت رحمانی بود . تعبیر نصرت از " من می  اندیشم ، پس هستم"  دکارت ، برای من یادآور  گفته ی کیر کا گارد بود که میگوید : دکارت بیش از "من هستم"،  به " می اندیشم " اهمبت داده است . یعنی هنوز سوبژکتیویته به حد اعلای خود نریسده بود . بگذریم از اینکه آیا گفته ی  نصرت ، شعر است یا مانیفست یا سخنرانی یا ... اما با نظر نصرت هم موافقم و هم مخالف . مخالفم چون به نظر من تا اینکه بفهمی " شعر منطق پاک جهان است " شاید باید همان راه سقراط تا نیچه یا تا کمی قبل از نیچه ، یعنی شوپنهاور را پیموده باشی  و همراه شاعران از آرمانشهر افلاطون بیرون انداخته  باشندت و هگل به مرگ هنر هشدارت داده باشد و ... و ... تا  به عظمت هایدگر شاید ، رسیده باشی. و از این جهت موافقم که باز به قول هایدگر : شعر ، در کار نشاندن حقیقت است . شعر منظق فهم جهان نیست . شعر خود جهان و خود خدایان است و جایی است که بی وطنان را ماواست . شعر یعنی وطن  آنانی که بی خدایند . شعر یعنی خلق خدا و وطن و یعنی تمام زندگی . اما ... این سرمنزل از هزار  کوره  راه تاریک از دل جنگل نمور عقل میگذرد شاید . شعر ساختن است یعنی همان تخنه ی یونانیان . شعر آفریدن خدا و جهان است .

"باید شناخت!

باید درون آینه ها هم به تجربه پرداخت

باید تمام اراجیف را دوباره  دوره نمود

 و یک بطر شوکران نوشید

و هشتاد ضربه تازیان به خود زد"...

آری ، باید شناخت. باید به شعر رسید . و هزار توی فلسفه را پیمود . هرچند تلخ باشد ، که نیست .

یارب این کعبه مقصود تماشاگه کیست / که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

باید از فلسفه جان گرفت و با هنر بی جان شد . به قول شریعتی : خوراکم فلسفه و شرابم هنر است .

بر من جنون متبرک باد .

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت18:39توسط مه دي |
(شعر دیگری از خودم)

 

بنفش

( به آنکه خنده اش  آبی است )

 

جنازه بر دریا

                  جز حوالی خود و دهان چند کوسه را خونین نمی کند

خون خورشید اما

                    بر آبی آسمان ته رنگ سرخ میزند

ای طلوع آبی عشق در خنده ات 

                                            بخند

                                                  حتی اگر شده به غروب چشمانم.

                                                                                                   بخند.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت23:15توسط مه دي |
(شعری از خودم - که خیلی دوستش دارم)

سیگار تلخ

(به  ساموئل بکت)

سیگار هستی

آتش شدن

و خاکستر نیستی ست

                                  سیگار یعنی...

                                                         تاریخ

سیگار یعنی گر لب بر لبش نهی

وانگه آتش بر دلش زنی

مرگ به ریه ات میگوید درود

                                  سیگار یعنی...

                                                      عشق

سیگار یعنی یک جرعه آتش به پیشواز جهنم

یعنی نفس را دشنام دادن

یک شاخه مرگ چیدن

                                سیگار یعنی...

                                                    زندگی

                                         *

   دود سیگار یعنی...

                                   تاریخ بیهوده است

                                    عشق رویاست

                                    و زندگی مضحک.

.............

( نمیدونم بکت فیلسوف ترین هنرمنده یا هنرمندترین فیلسوف ! اما عشقه منه - مقاله ای درباره بکت و کلا تئاتر ابزورد ترجمه کرده ام که شاید بعدا بذارمش همین جا )

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت22:46توسط مه دي |

هنوز داغ نخستين درست ناشده بود / که دست جور زمان داغ ديگرش بنهاد

رضا سید حسینی هم ... کسیکه طاعون کامو و  ضدخاطرات مالرو و  ده ها اثر ارشمند دیگر را ترجمه کرده بود و کتاب ارزشمند مکاتب ادبی که  شاید یگانه مرجع خوب در شناخت مکاتب ادبی بود  را نوشت ...

کم کم دارم احساس میکنم دارم مرده شمار میشم ! . کی میدونه شاید  همین امروز چند شاعر و چند فیلسوف و چند موزیسین و ... هم به دنیا اومده باشن ...

در اندیشه ام که مرگ ابلهانه تر است یا تولد . شاید هم فاصله بین این دو نیستی . شعری هست منسوب به امام علی :

ما فات مضی و ما سیاتیک فاین/ قم فاغتنم الفرصت بین العدمین

(  با این مفهوم که از گذشته و آنچه نیامده یاد نکن بلکه فرصت میان دو نیستی را دریاب)

یاد قطعه ای از  استاد بزرگ موسیقی پرویز مشکاتیان افتادم . قطعه ای  مست کننده دارد ایشان در دستگاه شور به نام خزان(اگه اشتباه نکنم در آلبوم مژده بهار مرحوم بسطامی) این قطعه برای من حاوی این نکته است که : وقتی برگی خشک میشود، به نیستی رسیده است و وقتی بر زمین می افتد باز هم نیست است ،اما این فاصله ی بین دو نیستی را برگ ها رقص کنان می افتند و باز یاد فیلم رقصنده در تاریکی تریر افتادم ... فکر کنم اگه ادامه بدم باز پراکنده گویی کردم ... پس : گفتا خموش حافظ...

.........................

بازم هیچی...

استاد بیژن ترقی رفت . همین

فقط غمگینم

استاد ترقی به مانند بسیاری دیگر چندین سال پیش کشته شد و امروز درگذشت

گریه بر مرگ خردمندان صحب دل خطاست/ بلکه باید بر حیات مردم نادان گریست

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت8:58توسط مه دي |

 

در بی کوبه

  نوشتاری از استاد پرویز خرسند را در ادامه مطلب بخوانید .

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت10:10توسط مه دي |
به یاد نصرت رحمانی

 

 "من برای تو ای خواننده جز طلسم سیاه بختی و یاس هدیه ای همراه نیاورده ام !

اما اگر تو به جهنم میروی

اشعار مرا هم با خود ببر!"

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت15:24توسط مه دي |
اشاره اي به زيبايي شناسي از نگاه سارتر

 

سارتر عظيم تر از آن است كه همچو مني بتواند از او بنويسد . از سارتر بسيار گفته اند و شايد هنوز ناگفته هاي بسياري مانده باشد . سارتر كسي بود كه بنيان هاي كتاب عظيم خود "هستي و نيستي " را درقالب ادبيات داستاني به منصه ظهور رساند . سخن از پايه هاي اگزيستانسياليزم سارتر ، مسئولیت ، پوچی زندگی، گرايش سارتر به ماركسيسم ( سارتر ميگويد : ماركسيسم فلسفه ي ناگزير روزگار ماست ـ مايكل كروز، سارترو ... را پاراماركسيست ناميده است)، پديدارشناسي هوسرل در انديشه ي سارتر و ... و... موضوعاتي هستند كه بسيار به آنها پرداخته شده است . يكي از موضوعات مهمي كه كمتر بدان پرداخته شده است زيبايي شناسي سارتر است . تا قبل از اينكه كتاب " زيبايي شناسي سارتر " را بخوانم نظري مايوس درباره ي زيباشناسي سارتر داشتم . در كتاب "ادبيات چيست" سارتر اگرچه نكات جالب و ارزشمندي را مطرح ميكند اما مباحثي مانند اينكه سارتر موسيقي و نقاشي و شعر را با نثر متفاوت ميداند و تعهدي براي گروه اول قائل نيست (زيرا درآنها زبان دلالت گون نيست و معنا را به مبارزه ميطلبد. البته اين انتقاد جدي به سارتر شده است كه زبان در نثر نيزاز جنس دلالت نيست) ، تعهد به آرمان هاي پرولتري (كه به نوعي به بحث نخ نما شده ي نيت مؤلف مي انجامد و در اين زمانه ي پست مدرن چندان قابل قبول نيست ) ، تا حدودي برايم دلسرد كننده بود . اما كتاب كم حجم زيبايي شناسي (كه مشتمل بر هشت مقاله ي كوتاه است) وضع تا حدودي متفاوتي دارد . احتمالا پس از خواندن كتاب متوجه سخن مترجم كتاب در مقدمه ميشويم كه: " ...هر هنرمندي از اينكه چنين حامي صبور و قدرتمندي در قلب پرتلاطم ترين تاريخ بشري ، اين چنين بيرق هنر را افراشته و از آن پشتيباني كرده است به خود مي بالد " . سارتر در اين كتاب به آثار جاكومتي ، لاپوجاد ، كالدر ( كسيكه مجسمه هاي متحرك ميساخت) و ... با زباني با ابهت و اديبانه پرداخته است . در اين نوشتار چون دريافته ام كه وبلاگ مكان طولاني نوشتن نيست و نيز به سبب احترام به حقوق ناشر فقط خلاصه ي مبهم و گويايي(!؟) از يكي از مقالات سارتر با ياري جستن از خود جملات وي آورده ام و به گمانم نکاتی مهم در باب زیباشناسی سارتر در این مقاله مطرح شده است هرچند که لاپوجاد زیاد شناخته شده نیست.در اين مقالات سارتر چنان به ظرافت و استادي به تحليل (اغلب تطبيقي) فلسفي ، تاريخي ، جامعه شناختي ، هنري ، ... آثار پرداخته است كه گفتن خلاصه اي از آنها و يافتن هسته ي اصلي تفكر سارتر به نظر مشكل ميرسد . شايد در پست هاي بعد خلاصه اي از بخش جذاب جاكومتي را نيز آوردم (كسيكه خلا را نقاشي ميكرد!) . (جملات داخل پرانتز از من است ).

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت5:40توسط مه دي |
پراکنده گویی
چه حالیست حال هیچ نداشتن ، هیچ نبودن، هیچ بودن ، با زجر نفس کشیدن ، از ترس در ظلمت زیر آواز زدن ، به جان آوای جنون آمیز شوق هستی را شنیدن ، با چشم گریان خندیدن . چه حالیست زندگی .

سعدیا به ریشخند میگویی "هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برون می آید مفرح ذات ، پس در هر نفس دو نعمت موجود" ؟ . لحظه ای که گذشت ، اندوه خاطره ای را با خود ندارد ؟ و لحظه ای که میرسد هراسی دیگر را ؟ .

آه براتیگان ... من در قرن بیست و یک زندگی میکنم ! اکنون همه خوابیم ، یا بیداریم و باز نمیتوانیم ...

 

                               I Live In The Twentieth Century   
 

 

I live in the Twentieth Century
and you lie here beside me. 

You were unhappy when you fell asleep.
There was nothing I could do about
it. I felt hopeless. Your face
is so beautiful that I cannot stop
to describe it, and there's nothing
I can do to make you happy while
.you sleep

( توصیه میکنم ترجمه ی موجود فارسی اشعار براتیگان را نخوانید)

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

چه ابهام عجیبی ست در شعر حافظ ! یعنی در این عالم خاکی به دنبال انسان نگردیم که میراثی از او در اینجا نمی یابیم ؟ یا باید همین عالم خاکی را به همان عالمی دیگر مبدل کتیم ؟ ما بسازیم یا آنکه این عالم خاکی را ساخته است ؟

همین ابهام-گویی را هگل نیز داشت . وقتی هگل میگوید : " واقعی معقول است و معقول واقعی " ، محافظه کاران پنداشتند که چون واقعی معقول است ، پس همین وضع موجود عقلانیست ، اما چپ های موسوم به هگلیان جوان پنداشتند که چون معقول واقعی است ، باید این بی هنجاری را تغییر داد تا به معقول رسید .

اما ...

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است//عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما ؟؟

آه براتیگان ... چه تلخ و چه تندی . از قرن بیست تا بیست و یک هنوز گاهی مثل یکدیگریم .

Love Poem

It's so nice
to wake up in the morning
all alone
and not have to tell somebody
you love them
when you don't love them
any more.
 

آه براتیگان ... دم خروس را باور کنم یا ...

Color As Beginning

Forget love
I want to die
in your yellow hair

 چه حالیست از جنون خندیدن و " رقصنده ای در تاریکی " بودن !

پیپ من رو ندیدید ؟ ( پیپ نامجو رو گوش دادید؟)

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت14:5توسط مه دي |

خيلي وقت ها  ، خصوصا در نوروز  ، يك بيت شعر هست كه مثل خوره روحمو در انزوا ميخوره  . مثل دردي كه هم شيرينه و هم تلخ مثل غم .

عيد است و دارد هر كسي ميل تماشايي دگر // در  دل  نباشد  غير  تو  ما  را  تمنايي دگر

……………

بهاريه اي در پاييز

 ( به او كه ميداند ، به ش. عزیز)

 

ديگر بهار چون كودكي ها زيبا نيست

ديگر براي بوييدن شكوفه ها هم اشتياقي نيست

 كدامين بازي تلخ است اين كه تازه شدن را چون تكراري ابلهانه بايد گريست؟

  …

خدايا از كجاست اين بي احساسي و پوچي ؟

من كه نه عاشقم و نه معشوق!

( ناگاه بانگي – چنان وحي بر دل شاعران – در آوایی خداگون به كنايت برخاست :)

از آنجاست كه زمين گرم شده است و لايه ي ازن سوراخ !

لحظه اي – به كوتاهي تاريخ – در سكوتي منجمد گذشت …

از حس غریب غربت ميلرزيديم…

( بانگي ديگر از دل خاك – چنان فغاني انسان وار – بر آمد : )

آنگاه كه  پرسش ات را پاسخي نيست ، به سخره گرفتنت راه گريزي است .

باران بهاري بر خنده ي تلخ شكوفه ها باريد

و لبخند سردي همراه اشك سرد من و تو شد

و همچنان ميلرزيديم از حسی غریب

به تو نگريستم

چشمانت چون راه گريزي بود

در مهتاب نگريستم

چشمانش چون راه گريزي بود

عجبا من پرسشگرم يا پرسش شونده ؟

 عجبا  كدام بانگ خدايي بود و كدام  انساني ؟

چشمانم راه گريزي بود...

 

……………

تصنيف زيباي “ بوي بهار “ با صداي استاد نادر گلچين را دانلود کنید .

حتي دفعه اولي كه اين تصنيف را شنيدم , حس ميكردم پیشتر ها آن را شنیده ام.

بوی بهار - نادر گلچین 

……………

Spring in South China
Chinese Landscape Painting

  Pink Tulips Painting by Norma Tolliver

……………

موفق و پیروز باشید . سال خوبی هم براتون آرزو میکنم .  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت15:54توسط مه دي |

 

دلخوش به مجاز

دیگران ماییم از نگاه دیگران

هیچگاه صورت خود را بی واسطه گری آینه ها نخواهیم دید

آه اگر آینه ها زنگار گرفته باشند

وای اگر دیگران را نبینیم .

...................................

ون گوگ وار

آن ورق پاره هاي سياه

همه شعر هايي بود كه در وصف چشمت گفته بودم

آن ورق پاره هاي سياه

گوش بزرگي بود كه براي تو بريده بودمش

آن ورق پاره هاي سياه

جنوني بود كه قابش گرفته بودم

اين ورق پاره هاي سياه

...................................

 Self-Portrait with Bandaged Ear of van gogh

...................................

                           Lost without a moon                                                          

               

 

Where has this moon gone?
the moon that used to brighten up
the night sky,
And the moon that used to shine
Brighter than any star,
The moon that used to bring to me
This beautiful light,
For this moon used to lighten up
My heart,
Now that this moon is gone
I must rely on the stars
to bring me light,
This moon left me alone,
alone to suffer and think
empty thoughts,
And now i know that
I am lost,
Oh where has this moon gone?

Oscar Aceves

...................................


                          Sun and Moon
 

   

 

There is a sun
There is a moon
Sweet brother and sister
Always fought with each other,
Like any other kids
They often play hide and seek
When sun comes
Moon runs
And when moon is there
Sun is no-where
We don’t know who is older in age
But cosmic mother bestowed them equal weightage
In noon, sun kissed earth with hot lips
Oh! Moon’s cold arm hugs lily cups
Sun brings forth seeds’ inner light
Moon lovers’ companion of night
Both plays different role
And made life a carol
There is a sun
There is a moon
Sweet brother and sister

Aashish Ameya

...................................

                             alone in moonlight     

                              (haiku)       
 

 

alone in moonlight
all is quiet and shadows
they are long and black

Richard Terrify

...................................

هايكو

گرد يك درياچه

سپيده دم را انتظار مي كشند

هم شكارچي و هم مرغابي

(تسوداكييوكو)

(این هایکو را از یک مجله پیدا کردم)

...................................

فلسفه

روزهاست كه مي‌خوانم
هر روز مي‌خوانم
تكرار مي‌كنم، مرور مي‌كنم
و باز مي‌خوانم
اما هنوز اول خطم
درست مثل كسي كه تا به حال منطق نخوانده است

اين چه سري است؟
نمي‌دانم!
كه چه طور منطق ندانسته
فلسفه‌ي عميق چشمان تو را
                                    از حفظم؟!
                                                         ( زهرا كلاته)


 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت22:33توسط مه دي |
پارادوكس اپي منيد

يكي از اهالي كرت (نام شهري در يونان crete) ميگويد : همه مردم كرت دروغگو هستند .

انديشيدن به اعتبار اين جمله ي يكي از اهالي كرت ، منجر به يكي از پارادوكس هاي پيچيده در منطق ميشود ... (به ادامه مطلب بروید)

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت23:42توسط مه دي |
پراکنده گویی
اگه از" اون شعرا "دوس ندارید ،  به ادامه مطلب نروید .

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت21:29توسط مه دي |
معناي غم درموسيقي و هنر ايراني

 

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق        هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

(به ادامه مطلب بروید)

(گرمای عشق اثر استاد فرشچیان)

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت20:55توسط مه دي |
پژواک سکوت

(عكس و طراحي آن از خودم – خودم اين عكس و طراحيشو خيلي دوس دارم . این تصویر را از لینک زیر میتوانید با کیفیت بهتر ببینید )

 http://xs136.xs.to/xs136/09072/eggg988.jpg

 توضيح : دو تا پرنده پشت پرنجره مون آشيونه كرده بودن ، با هزار زحمت آشيونه شونو ساخته بودن . دو تا تخم ... بعد ديگه هيچوقت نيومدن . نميدونم يك بچه ی شیطون با سنگ زده بودشون يا يك گربه بهر شكم خورده بودشون يا خيلي سنگدل بودن يا ... نميدونم . اما ديگه نيومدن . يك پر، توي آشيونه شون گذاشته بودن تا شايد جوجه ها بفهمن كه پرواز چيه . اما دو تا جوجه هم هيچ وقت از تخم هاشون بيرون نيومدن ...

 من موندم و يك پر، بدون شوق پرواز

…………………………….

 نه فريادي

             نه پژواكي

من بر قله نشسته ام آرام

خورشيد در من غروب ميكند

و من در صبح ديگري چنان پژواك فريادي طلوع خواهم كرد

                           شايد

                                 اين است جرم ما

                                                         و اين است بغض كوه ها

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت11:56توسط مه دي |
بافتن یا یافتن ؟ مسئله این است ؟

 

یک شعر و چند اثر هنری در ادامه مطلب

 

 

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت0:17توسط مه دي |